#بادیگارد_پارت_93
ماشین رو حرکت دادم ولی یکم استرس داشتم. آخه نزدیک سه ماه بود که پشت فرمون ننشسته بودم. تا یکم سرعتمو زیاد میکردم محسن میگفت که سرعتمو کم کنم. تا اینکه به کوچه خونشون که رسیدیم تصمیم گرفتم یه حالی به خودم بدم. پامو گذاشتم رو گاز و تا میتونستم گاز دادم.
محسن: آوا سرعتتو کم کن، بابا خطرناکه. میگم سرعتتو کم کن.
من: محسن ضد حال نزن دیگه. بذار یکم به یاد قدیم کیف کنم. بخدا حواسم هست نمیزارم چیزی بشه.
محسن: آوا دستی نکشیا، آوا گفتم دستی نکش. آوااااااا.
توی همین موقع رسیده بودیم به در خونشون که دستی رو کشیدم، صدای لاستیک ماشین به هوا رفت و ماشین دور خودش چرخید. از ذوق جیغ کشیدم و به محسن نگاه کردم. با عصبانیت داشت بهم نگاه میکرد.
من: نگو کیف نداد که باور نمیکنم.
محسن: بابا تو خیلی کله شقی. دفعه دیگه ماشین دستت نمیدم. بیچاره ماشینم درب و داغون شد.
من: واا، بجای اینکه بگه فدای سرت داره ماشین ماشین میکنه.
محسن چپ چپ نگام کرد و گفت: آوا خیلی پررویی.
وقتی رفتیم داخل خونه با خوشحالی همهچیز رو واسه خاله تعریف کردم.
خاله: یادش بخیر اونموقع ها منم دستی میکشیدم و خدا بیامرز اینقدر عصبی میشد که دیگه ماشین رو دستم نمیداد.
محسن با تعجب به خاله نگاه کرد: چی میگی مامان؟ شما هم؟
خاله: واه، مگه چیه؟ آدم تا زندست باید به خودش خوش بگذرونه و از زندگیش لذت ببره.
من: دقیقا، اصلا خوشی زندگی به هیجان و ریسکشه.
محسن: نخیر، مثل اینکه اینجا فقط منم که از هیجان و ریسک خبر ندارم.
من: چجور سرگردی هستی که از ریسک خبر نداری؟ تو کارت همش ریسکه.
محسن یه نگاهی بهم کرد و رفت توی آشپزخونه.
romangram.com | @romangram_com