#بادیگارد_پارت_92


از اون روز به بعد باهم خیلی بهتر شده بودیم. انگار دیگه یخش آب شده بود. دیگه میگفتیم و میخندیدیم. بیرون که میرفتیم من دیگه صندلی جلو مینشستم و هرچی که بهم میگفت سعی میکردم که باهاش لج نکنم.محسن پشت فرمون نشست و دنده رو عوض کرد.

من: محسن، میذاری من ماشین برونم؟
محسن: نه آوا خانم نمیشه.
من: تورو خدا. بخدا خیلی وقته که ماشین نروندم، دلم داره ضعف میره که یه دستی بکشم.
محسن با چهار چشمی نگام کرد.
محسن: دستی هم میکشی؟ حالا دیگه عمرا بذارم ماشین برونی خاله قزی.

با این حرفش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم خنده.
من: یعنی واقعا نمیذاری ماشین برونم؟ خواهش.
محسن: نه آوا خانم، گفتم که نمیشه. خطرناکه.
با ناراحتی بهش نگاه کردم و با حالت قهر دست به سینه نشستم و به بیرون نگاه کردم. توی راه برگشت بودیم که دیدم کنار خیابون ایستاد و دستی رو کشید.
محسن: پیاده شو.
با تعجب بهش نگاه کردم.

محسن: چرا نگاه میکنی؟ مگه نگفتی میخوای ماشین برونی؟ خوب بپر دیگه.

با این حرفش اینقدر ذوق کردم که از خوشحالی جیغ کشیدم و زود پیاده شدم. پشت فرمون نشستم و همهچیز رو تنظیم کردم، حالا این چادرو چیکار کنم. محسن که انگار فهمیده بود به چی فکر میکنم.

محسن: نمیخواد چادر بندازی رو سرت. راه بیوفت، ولی به شرطی که دستی نکشیا.
من: باشه باشه، ولی همین ماشین برونم که دلم داره ضعف میره.

romangram.com | @romangram_com