#بادیگارد_پارت_91


همه داشتیم میخندیدیم که چشمم به بادیگارد افتاد که داره با لبخند منو نگاه میکنه. اما تا دید نگاهش میکنم زود سرش رو انداخت پایین. کامی و بهار تا شب اونجا بودن و بعدش رفتن. میلاد هم با اصرارهای من برگشت خونه. توی اتاقم بودم و داشتم پماد به صورتم میزدم که صدای در اومد.

من: بفرمایید تو.
بادیگارد اومد تو و گفت: میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
من: بله بفرمایید.
بادیگارد: راستش من دیروز یه کار احمقانه کردم و خودم خیلی پشیمونم.
من: چه کاری؟
بادیگارد: من فهمیدم که شما شکر توی باک ماشین ریختین. برای اینکه بهتون بفهمونم که کارتون اشتباه بوده مجبورتون کردم که پیاده بریم. میخواستم که خودتون متوجه اشتباهتون بشید اما نمیدونستم که بخاطر بچه بازی من به شما آسیب میرسه.

کم مونده بود شاخ در بیارم. واقعا این بادیگارده که داره از من معذرت خواهی میکنه؟ دارم خواب میبینم؟

بادیگارد: امیدوارم که منو ببخشی.
من: اونی که باید ببخشه شمایید. نباید شکر میریختم توی باک ماشینتون، کارم خیلی بچه گونه بود. شرمنده. میدونم بعضی موقعها بچه بازی در میارم، ولی تقصیر خودتونه.

بادیگارد با تعجب گفت: تقصیر من؟چرا؟
من: شما معلوم نیست چتونه، یه روز اینقدر خوبید که میگم بهتر از شما کسی نیست. یه روز اینقدر بدید که دلم میخواد تیکه تیکتون کنم.
بادیگارد: فکر کنم همه این حسو داشته باشن.
من: چه حسی؟
بادیگارد: حس تیکه کردن من.

اول با چشای گرد شده نگاش کردم، اما وقتی که لبخندشو دیدم فهمیدم که داره شوخی میکنه. زدم زیر خنده خودش هم خندید، وقتی میخندید دوتا چال خیلی خوشگل روی لپش در میومد که جذابیتشو صد برابر میکرد.

romangram.com | @romangram_com