#بادیگارد_پارت_90

پسره هم گفت من غلط کنم دیگه به دخترا متلک بگم.

خاله همینجور که میخندید گفت: وای خیلی بامزه بود، شما دوتا خیلی شیطونید. اما به بهار نمیاد که این کارو کرده باشه.

بهار خجالت زده سرشو انداخت پایین.

من: خاله، از قدیم گفتن از همین بدبختا و مظلوما بترس.
کامی: آره، گول قیافه خوشگل و مظلومشو نخورید. به قول معروف فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه.
بهار: اِ ، نه خاله اونجوریا هم که اینا میگن نیست. فقط یه لحظه عصبی شدم.
کامی: آره جونه عمه ت، پس اوندفعه که آب میوه ریختی رو سر پسره چی؟

با یاد این ماجرا غش غش خندیدم.

بهار: اِاِ، کامی انگار یادت رفته اول آوا شروع کرد.
من: ا، چرا دروغ میگی؟ من چیکار کردم؟
خاله: واقعا آبمیوه ریختی رو پسره؟ چرا؟

کامی: بذارید من بگم. چندتا پسر توی دانشگاهمون هستن که خیلی شرن. فکر میکنن چونکه پولدارن هر کاری که میخوان میتونن بکنن. یکی از اونا که اسمش روزبه بود همش دنبال این دوتا بود و اذیت میکرد. این وورجکا هم به من نگفته بودن تا حالشونو بگیرم.

خلاصه یه روز با هم رفته بودیم کافی شاپ یهو روزبه و دار و دستش میرسن. میز بغلیمون نشستن و شروع کردن به اذیت کردن و متلک انداختن. تا اومدم بلند شم دیدم آوا خیلی با کلاس بلند شد با یه لبخندی رفت سر میزشون و به روزبه گفت با منی هانی؟ روزبه خوشحال گفت آره با توام جیگر. آوا خیلی خونسرد بستنیشو برداشت و خالی کرد روی سر روزبه.

یهو اونجا غوغا شد و دوستاش اومدن که مثلا با ما درگیر بشن که بهار هم جو گرفتش و آبمیوش رو ریخت روی سر یکی دیگشون. منم دیدم نه انگار تا سه نشه بازی نشه. منم قهوه داغمو ریختم رو سرشون و گفتم اینو نوش جان کنید تا سرما نخورید.

romangram.com | @romangram_com