#بادیگارد_پارت_94

خاله: محسن جان، فردا با هم بریم یکم خرید کنیم که رمضون نزدیکه مادر.
من: مگه کِیه؟
خاله: تقریبا یک هفته دیگه ست.

با این حرف خاله رفتم توی فکر. شب قبل از خوابیدن رفتم دم در اتاق محسن و در زدم. وقتی رفتم تو روی تخت نشسته بود.
محسن: چیزی شده؟
من: نه، فقط خواستم بگم اگه اشکالی نداره این کتاب زندگینامه امام علی رو میتونی بهم قرض بدی؟

محسن که پیدا بود شوکه شده یکم نگام کرد و بعدش بلند شد و از توی کتابخونش یه کتابی رو برداشت و سمتم گرفت.
محسن: بفرما.
من: خودت لازمش نداری؟
محسن: نه، من چندبار خوندمش.
من: ممنون.

از همون شب شروع کردم به خوندن کتاب. خیلی چیزها که برام سخت بود از خاله میخواستم که واسم توضیح بده. خاله هم با مهربونی همهچیز رو توضیح میداد. خودشم داستانهای امامها رو برام تعریف میکرد. کتابهای دیگه هم خوندم و حالا تقریبا خیلی چیزها رو از اسلام میدونستم. الان داشتم محسن رو درک میکردم. حالا نظرم درمورد آدمها عوض شده بود.

من: خاله میشه چند لحظه وقتت رو بگیرم؟
خاله: بفرما عزیزم.
من: خاله راستش من، امممم چجور بگم آخه.
خاله: راحت باش عزیزم بگو.
من: راستش خاله من تا حالا روزه نگرفتم. نماز هم بلد نیستم. یعنی یادم رفته، اما کتابها رو خوندم و یه چیزهای فهمیدم.
خاله داشت با تعجب نگاهم میکرد.

romangram.com | @romangram_com