#بادیگارد_پارت_75
من: از تو که زشت تر نیستم خاله بزی.
بعدش پشت میز نشستیم و قهوه و کیک سفارش دادیم.
بهار: آوا، چه بلایی سرت اومده؟ کوو اون چشمای شیطون؟ چشمات سرد و بی احساس شده.
من: نه بابا، چشم شناس هم شدی؟
بهار: چیزتو بخور و زیادی حرف نزن. آوا جدی دارم میگم، چی به روزت اومده؟
من: هیچی بابا، اتفاقا اونجا هم خیلی بهم محبت میکنن. مامان بادیگارد خیلی زن خوبیه و دوستم داره. اما چون مجبورم همش توی خونه باشم و دانشگاه نمیام، یکم افسرده شدم.
بهار: آخه واسه چی؟ چرا تو رو زندانی کردن؟ اصلا چرا تو اونجایی؟ از کامی که سوال کردم جواب درست و حسابی بهم نداد.
من: راستش فهمیدیم که توی خونه، یکی جاسوس اوناست. همه خبرها رو واسهٔ دشمنهای بابام میبره. ما مجبور شدیم که نقش بازی کنیم که بادیگارد رو اخراج کردیم و منم رفتم شمال. تا وقتی که اون آدم رو پیدا نکردن نمیتونم برم خونه.
بهار: چطور اینهمه وقت سرگردو تحمل کردی؟
من: همچین بگی هم زیاد تحملش نکردم. همش تو سر و کله هم میزنیم. دیروزم باهاش دعوام شد، یه سیلی جانانه زدم تو گوشش. شبش هم میلاد اومد و یه مشتی کوبوند به فکش. دلم خنک شد خداییش.
بهار با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: تو زدیش؟ چطور؟
من: هیچ، زر زیادی زد، منم وسط بازار یکی زدم تو گوشش که گیج شد بیچاره.
بهار: نه بابا، خطرناکتر شدیا.
من: حقشه، تا دفعه دیگه به من نگه که ازم متنفره.
بهار: میلاد چی؟ اون که همیشه آرومه، چی شده که از کوره در رفت و زدش؟
من: میلاد وقتی که فهمید بادیگارد منو زده، نتونست جلوی خودشو بگیره و زدش. بعد بهش گفت که اگه بخوام همین الان یه کاری میکنم که از کار اخراجت کنن. میخواست ببرتم خونه که بادیگارد خواهش کرد که بازم بمونم. منم قبول کردم، اما به شرطی که توی کارهام فضولی نکنه و کلی شرط و شروطای دیگه.
بهار: تو رو زده؟ اونوقت تو چطور راضی شدی که بازم پیشش بمونی؟
من: د همین دیگه، میخوام تلافی کاراشو بکنم. میخوام همچین حالش رو بگیرم که تا عمر داره با شنیدن اسم من تنش بلرزه.
بهار: تو دیوونه ای آوا. این کارا خطرناکه.
romangram.com | @romangram_com