#بادیگارد_پارت_76
من: بهار تو نمیدونی چقدر بهم بیاحترامی کرده، شخصیتم رو داغون کرده. فکر میکنه که من یه هرزه م، یه دختر خراب.
بهار: فقط امیدوارم خودت ضربه نخوری.
من: یعنی چی؟ منظورت چیه؟
بهار: منظورم اینه که.....یا امام زمان.
رنگش مثل گچ سفید شد و به پشت سرم نگاه میکرد. شستم خبردار شد که اون پشت یه آشنایی هست. دستشو گرفتم.
من: بهار آشنا پشت سرمه؟
بهار: آره.
من: کی؟ بچه های دانشگاه؟
بهار: نه، کاشکی از بچه های دانشگاه بود.
من: د بگو دیگه.
بهار: عزرائیل.
من: برو گمشو مسخره، حوصله شوخیهاتو ندارم.
به پشت سرم نگاه کردم، بادیگارد رو دیدم که داره به من نگاه میکنه. هری دلم ریخت، راست گفت که عزرائیله. بادیگارد خیلی خونسرد اومد کنار میز و خیلی محترمانه با بهار احوال پرسی کرد. بیچاره بهار زبونش بند اومده بود و به لکنت افتاده بود. با اینکه حسابی خودمو خیس کرده بودم اما به روی خودم نیاوردم.
بادیگارد: خانم پرند، اگه کارتون تموم شده بریم؟
نه بابا، این دیگه دور از انتظاره. جدی جدی داشتم شاخ در میاوردم. بهار هم با تعجب داشت به من نگاه میکرد و دهنش نصفه باز بود.
خودمو زدم به خونسردی و گفتم: بشینید تا قهومون تموم بشه، بعدش میریم.
بادیگارد هم بدون هیچ حرفی نشست. گارسونو صدا کرد و برای خودش نسکافه سفارش داد.
بادیگارد: خانمها شما چیزی میل دارید؟
بهار: نه ممنون، صرف شد.
romangram.com | @romangram_com