#بادیگارد_پارت_74
من: به به، دوست خوشگل خودم. چطوری؟
بهار: شما؟
من: دستت درد نکنه دیگه، حالا دیگه منو به جا نمیاری نه؟
بهار جیغ کشید و گفت: آوا تویی؟
من: پ نه پ عممه.
بهار: خفه شو کثافت. معلوم هست کجایی؟ حتی یه زنگ هم نزدی.
من: ببین من توی تلفن نمیتونم صحبت کنم، این شمارمه سیو کن. دو ساعت دیگه بیا سر جای همیشگیمون. به کسی هم نگو که میخوای منو ببینی. باشه؟
بهار: باشه، مواظب خودت باش.
من: تو هم همینطور عزیزم، بای.
مثل همیشه خاله آماده بود که بره بازار. آماده رفتم توی حیاط طوری که بادیگارد شک نکنه. خاله که اومد توی حیاط رفتم نزدیکش و خودم رو به مظلوميت زدم.
من: خاله، اجازه میدی برم دوستم رو ببینم؟
خاله: اگه دست من بود که اشکالی نداشت عزیزم، ولی محسن اجازه نمیده که تنهایی بری بیرون.
من: خاله آخه میخوام بعد از کلی وقت با دوستم تنها باشم. دیگه پوسیدم اینجا، شما هم که میدونید هروقت با اون میرم جایی آخرش کارمون به دعوا و کتک کاری میکشه. بذارید برم.
خاله یکم فکر کرد و گفت: باشه، ولی به شرطی که تا قبل از اومدن من برگردی خونهها. نمیخوام محسن شک کنه و هم با من دعوا کنه هم با تو.
خوشحال پریدم و خاله رو غرق بوسه کردم.
من: مرسی خاله جون. قول میدم زود برگردم.
سر کوچه که رسیدم احساس آزادی میکردم، زود تاکسی گرفتم و آدرس رو دادم. وقتی به کافی شاپ رسیدم رفتم بالا و به جای همیشگیمون نگاه کردم. بهار پشت میز بود، تا منو دید از جاش بلند شد و با شتاب اومد سمتم. با چشمهای پر از اشک به همدیگه نگاه کردیم.
بهار: آوا تویی؟ اصلا باورم نمیشه که دارم میبینمت. چقدر لاغر شدی. زشت بودی زشت تر شدی.
میون گریه زدم خنده و گرفتمش توی بغلم.
romangram.com | @romangram_com