#بادیگارد_پارت_49

میلاد با یه دستش دستمو گرفت و با اون دستش چونمو گرفت.

میلاد: آوا, لج نکن. خودت هم میدونی این حرفایی که از سرگرد میزنی درست نیست. ما خوبی تورو میخوایم عزیزم, فقط واسه چند وقته. بعدش باز میای پیشمون.
من: نه میلاد, خوبی من این نیست که برم خونه ی یه مرد مجرد بمونم.
میلاد: اون تنها نیست, با مادرشه. ما خونشونو دیدیم, مادرش هم میدونه که قراره بری اونجا. ولی فکر میکنه که تو دختر همکارش هستی.
من: میلاد, گفتم که نمیرم. حاضرم بمیرم ولی پیش اون زندگی نکنم.
میلاد: آوا, میدونی خیلی شبیه مامان هستی؟ هروقت به چشمهات نگاه میکنم انگار دارم به مامان نگاه میکنم. من یه بار مامان رو از دست دادم, نمیخوام یه بار دیگه این چشمها رو از دست بدم. نذار باز تنها بشم آوا.

با این حرفش قلبم تیر کشید, به چشمهاش نگاه کردم. چشمهاش پر از اشک بود, نه من طاقت دیدن اشکهاش رو نداشتم. رفتم توی بغلش.

من: قربون اون اشکات بشم من. چشم میرم, تا وقتی که تو بگی من اونجا میمونم. فقط تو از این حرفا نزن. من هیچوقت تورو تنها نمیذارم.

میلاد پیشونیمو بوسید و اشکهامو پاک کرد. صورتم رو توی دستاش گرفت.

میلاد: آفرین دختر خوب. حالا مثل دختر خوب میری سوار ماشین سرگرد میشی و باهاش میری خونشون.
من: میلاد یعنی این چند وقت من نمیتونم تورو رو ببینم؟
میلاد: چرا عزیزم این چه حرفیه؟ مگه من میتونم بدون سر و صدای تو یا خرابکاریهات بخوابم؟ میام میبینمت.
من: باشه, ولی هر روز بهم زنگ بزن.
میلاد: چشم خواهر لوسم. حالا بریم؟
من: آره, بریم.
تا خواستم درو باز کنم, میلاد صدام کرد.


romangram.com | @romangram_com