#بادیگارد_پارت_50

من: بله؟
میلاد: اینو سرت کن.
به دستش نگاه کردم, یه چادر دستش بود.
من: این چیه؟
میلاد: اینو سرت کن. واسه احتیاط.
من: توام یه پا کارآگاه شدیا.
میلاد: چیکار کنم, با تو زندگی کردم یاد گرفتم دیگه.
من: نخود.
پیاده شدم, بدون اینکه به بادیگارد نگاه کنم رفتم صندلی عقب ماشینش نشستم. این ماشین کیه دیگه؟ مگه میشه ماشین این باشه؟ این ماشین خیلی با کلاس و گرونه. لابد بابام انداخته زیر پاش, خودش عرضه نداره که ریش زشت. بادیگارد نشست توی ماشین، از توی آینه بهم نگاه کرد.
بادیگارد: چادرو تا روی صورتتون بکشید.
زیر لب گفتم: ایششش، عوضی.
چادرو درست کردم و رومو طرف پنجره کردم. با تعجب دیدم که داریم میریم طرف بالا شهر، توی یکی از کوچهها پیچید و جلوی یه خونهٔ بزرگی پارک کرد. چشمام از تعجب داشت در میومد. یعنی این خونشونه؟ جواب این سوالام رو وقتی گرفتم که مرد میانسالی درو باز کرد و براش سر خم کرد. دم در خونه که رسیدیم، یه خانمی دم در ایستاده بود. از سر و وضعش پیدا بود که مادر بادیگارده. از ماشین که پیاده شدیم، زن به من نگاه کرد.
خانم راد: خوش اومدی دخترم.
من رفتم جلو تا باهاش دست بدم، که دیدم دستشو باز کرد و منو توی آغوشش گرفت. از بغلش که جدا شدم به صورتم نگاه کرد.
خانم راد: محسن جان چرا اینقدر طول دادید؟
بادیگارد به من نگاه معنی داری کرد و گفت: خانم پرند یکم دل کندن از خانوادشون براشون سخت بود.
خانم راد: حقم داره مادر، حالا چرا اینجا ایستادید؟ بفرما تو دخترم.
من: ممنون، شرمنده که مزاحم شدم.
خانم راد: نه عزیزم این حرفا چیه؟ مراحمی. کاش همهٔ مزاحما مثل تو خوشگل و خانم بودن.
از خجالت سرم رو انداختم پایین. خانم راد منو به اتاقم راهنمایی کرد. چمدونم رو باز کردم. یه شلوار جین با یه بلوز آستین بلند پوشیدم. شالم رو هم انداختم روی سرم.
وقتی رفتم پایین دیدم که خانم راد داره میز رو برای ناهار آماده میکنه، رفتم کمکش و وسائل ناهار رو بردم.
خانم راد: نه عزیزم تو خستهای برو بشین، زحمت نکش.

romangram.com | @romangram_com