#بادیگارد_پارت_48

با صغری خانم روبوسی کردم و رفتم. از کوچه که رد شدیم رو به میلاد کردم و منتظر موندم تا حرف بزنه.
میلاد: چرا اینجور نگاه میکنی؟ خوب یکم صبر کن.
من: نمیتونم, زود بگو میلاد.
میلاد: خیلی خوب خانم هفت ماهه. راستش تو نمیری شمال. ما مجبور شدیم که به همه دروغ بگیم.
من: نمیریم شمال؟ یعنی چی؟ پس کجا میریم؟
میلاد: دیشب وقتی بابا فهمید که تا توی اتاقت تونستن بیان و یکی از افراد بشیری بین آدمهای ما هست, تصمیم گرفتیم که به همه بگیم که تو میخوای بری شمال و سرگرد رو اخراج کردیم تا اونا فکر کنن تو تنهایی.

من: یعنی بادیگارد رو اخراج نکردید؟ پس صغری خانم چی میگفت؟
میلاد: بابا از عمد توی حیاط جلوی همه با سرگرد دعوا کرد و اخراجش کرد.
من: این فکر بابا بوده؟
میلاد: نه, اینا همش فکر سرگرد بود.
من: نه بابا, عجب مارمولکیه این یارو.
میلاد خندید. به یه کوچه خلوتی پیچید و ماشین رو پارک کرد. از ماشین مشکی که جلوی ماشین ما پارک بود بادیگارد پیاده شد. با تعجب بهش نگاه کردم.
میلاد: پیاده شو.
من: چرا؟
میلاد: این چند وقت تو میری خونه سرگرد تا وقتی بفهمیم که کی از افراد اوناست.
من: چی؟ خونه سرگرد؟ میلاد مغز خر خوردی؟
میلاد: داد نزن خواهر من ما مجبوریم. باید ازت مراقبت کنیم.
من: این چجور مراقبتیه؟ مثلا میخواین منو نجات بدید و از اونور میندازینم توی دهن شیر؟

میلاد: دهن شیر چیه؟ این چند وقت تو دیدی سرگرد حتی یه نگاه بهت بندازه؟ بعدشم ما فقط به سرگرد اعتماد داریم و میتونیم تورو به اون بسپاریم, اون با تو محرمه.
من: همین دیگه, با هم محرمیم کارش راحت تر میشه. از همین بدبختا و ریشوها بترس.

romangram.com | @romangram_com