#بادیگارد_پارت_292


محسن در گوش کامی یه چیزی میگه و کامی سرشو تکون میده و میره. با صدای آهنگ مورد علاقم برگشتم و به محسن نگاه کردم. محسن دستمو فشار داد.
محسن: افتخار میدید با من برقصید؟
با لبخند چشمامو به علامت مثبت می بندم. با هم بلند شدیم و رفتیم وسط پیست رقص که الان بخاطر ما خالی شده بود. به میلاد که پیش ریما وایساده بود اشاره کردم که اونا هم بیان برقصن و به کامی اینا هم بگن تا بیان. خوشحالم که داداشم بلاخره دختر مورد علاقشو پیدا کرده. انشالله خوشبخت بشن. محسن دست راستمو میگیره توی دستش و اون یکی دستش میذاره پشت کمرم. منم دست چپمو میزارم روی شونش و شروع می کنیم به رقصیدن.

نبینم غم و اشکو تو چشمات، نبینم داره میلرزه دستات
نبینم ترسو توی نفسهات، ببین دوست دارم

من: میبینم که راه افتادی آقای راد.
محسن: من از اول راه افتاده بودم "خانم راد".
با این حرفش قند تو دلم آب شد. منم بالاخره به آرزوم رسیدم و شدم خانم راد.

دوست دارم وقتی که چشماتو میبندی، با من به دردای این دنیا می خندی
آروم میشم بگی از غمات دل کندی، بیا به هم بگیم دوست دارم

محسن: من تا به حال عروس کچل ندیده بودم.
من: برو بابا، بی سلیقه. می خواستی اینقدر اعصابمو بهم نریزی که کچل کنم.
محسن: دیگه حق نداری موهاتو کوتاه کنیا، فهمیدی؟
زبونمو براش در آوردم و گفتم: نه نفهمیدم.
کامی: باز شما دوتا مثل موش و گربه به جون هم افتادید، نا سلامتی الان عروسیتونه ها. آقا محسن فکر کنم تو این آهنگو درخواست کردی نه؟

یه چشم غره رفت و برگشت پیش بهار.

romangram.com | @romangram_com