#بادیگارد_پارت_291
محسن: ارههههههه. تورو از بابات خواستگاری کردم و گفتم که دوسِت دارم و تو هم منو دوست داری. بابات گفت با تو صحبت کنم و هرتصمیمی رو که تو بگیری قبول داره.
من همینجور متفکر داشتم نگاهش می کردم.
محسن: داری به چی فکر میکنی؟
من: به اینکه چقدر یهویی شجاع شدی. به بابام از علاقمون گفتی، تازه می خوای با هم فرار کنیم.
محسن: حالا هی تیکه بنداز تا نظرم عوض بشه. پاشو بریم تا نگرفتنمون.
من با خنده بلند شدم و گفتم: سرگرد و خلاف؟ آخرشه. بریم.
با هم به سمت پارکینگ رفتیم که چشمم خورد به سهراب که داشت نگاهمون میکرد. رفتم نزدیکش.
من: سهراب ببخشید، من نمیتونم. آخه....
سهراب: ششش، برو آوا. من لیاقت تورو ندارم. انشالله که خوشبخت بشید. عروسیتون دعوتم کنیدا.
اول با تعجب بهش نگاه کردم، اما بعدش رفتم نزدیکترش.
من: سهراب، خیلی گلی. هیچوقت این کارتو فراموش نمیکنم.
سهراب: اینو بذار جبران خیانت هایی که بهت کردم.
لبخند زدم و رفتم سمت محسن. با هم سوار ماشین شدیم و محسن ماشینو حرکت داد.
*****
به آدمهای که در حال رقصیدن بودن نگاه می کنم. امشب عروسیمونه. به لباس عروس سفیدم نگاه می کنم، خوشگلترین لباسیه که تا به حال دیدم. به سمت چپم نگاه می کنم. محسن با کت و شلوار مشکی دامادی داره با لبخند نگاهم میکنه. به دستم فشار خفیفی میده و چشمک میزنه.
از اونشب که به اصطلاح عروسی من و سهراب بود یک ماهی می گذره. توی این یک ماه با کمک میلاد و کامی و بهار کارامونو انجام دادیم. بابا و خاله اینقدر ذوق میکردن که میلاد اذیتشون میکرد و مسخرشون میکرد. امشب سهرابو هم دعوت کردیم که با دوست دختره جدیدش اومده. یعنی این بشر آدم نمیشه ها. ولی خوب من دوستش دارم. اگه دوست پسر یا شوهر بدی باشه، ولی دوست خیلی خوبی بود.
romangram.com | @romangram_com