#بادیگارد_پارت_274

من: کیا، پتوی اضافه میاری؟ سردمه.
کیارش: باشه.
من: اگه ملحفه تمیزم هست بیار، اینا پر خون شده.

کیارش به ملحفه ها نگاه کرد و سرشو آروم تکون داد و رفت. زود از تخت پریدم پایین و زیر تخت رو نگاه کردم. اینجا که چیزی نیست. خوب این یه ملحفه، اینم یه پتو، کیارش هم که دوتا بیاره خوب میشه. رفتم سمت پنجره، اینجا که فاصله ش زیاده. با چندتا ملحفه و پتو تا نصفشم نمیشه. ای خدا. پس من چیکار کنم. میدونم که کیارش حرفهامو باور نکرده و الان هم توی نقشه ست که چیزی بهم نمیگه. صدای کیارشو که شنیدم زود پریدم روی تخت و اشتباهی نشستم روی همون دستم که انگشتم شکسته بود. واای مامانی، مردم. دختر کوری میشینی روی دستت. کیارش اومد داخل، یه سینی دستش بود. وقتی نزدیک شد قیافه مو که دید ابروهاشو داد بالا.
کیارش: چی شده؟
من: انگشتم.
بعد گوله گوله اشک ریختم، ایندفعه دیگه واقعا از درد داشتم گریه میکردم. کیارش سینی رو گذاشت روی زمین و اومد سرمو بغل گرفت. بعد که آروم شدم غذامو خوردم. کیارشم رفت پتو و ملحفه آورد. خدا رو شکر دو نفره بودن. این لحافو میشه نصفش کنم و به هم ببندم. فکر کنم اینا خوب باشه، ولی بازم کمه و باید بپرم. باز الکی خودمو زدم به خواب و به نقشه م فکر میکردم. خدایا خودت کمکم کن.
*****

محسن یه نگاه به موبایلش کرد و باز به آقای پرند نگاه کرد. مرد بیچاره چقدر قیافه ش خسته و رنجور شده. میلاد هم روی یکی از مبلها با قیافهٔ درهم نشسته بود. خانم راد و صغری خانم هم همش داشتن گریه میکردن. صغری خانم که غش کرده بود و تازه به هوش اومده بود، خانم راد داشت آب قند به خوردش میداد. محسن کلافه دستی به صورتش کشید.
به جای همیشگی آوا نگاه کرد، جایی که آوا همیشه مینشست و تلویزیون نگاه کرد. جایی که آوا خیلی وقتها خندیده بود و بعضی وقتها گریه کرده بود. با این فکر لبخند کجی گوشه ی لبش نشست. چقدر بخاطر ایزل گریه میکرد.
بلند شد و رفت سمت آقای پرند.
محسن: شما برید استراحت کنید. خبری شد من بیدارتون میکنم.

آقای پرند نگاه خسته و اشک آلودش رو به محسن دوخت و با بغض گفت: چطور استراحت کنم؟ چطور بخوابم وقتی که میدونم دخترم وسط یه مشت گرگ تک و تنهاست. نه من نمیتونم. من اون دنیا چطور توی روی مهناز نگاه کنم؟ چطور بگم که از یه دونه دخترت نتونستم مراقبت کنم؟

شروع کرد به گریه کردن. محسن دست گذاشت روی شونه ش. توی سینه ش احساس درد میکرد. آوا، کجایی؟ میلاد نزدیک پدرش شد و اونو در آغوش گرفت. دوتایی گریه میکردن. اولین بار بود که اشک میلاد رو میدید.
میلاد: بابا نگران نباش. آوا دختر قوی ایه. اون از پسشون بر میاد.
محسن با صدای گرفته ای گفت: همش تقصیر منه آقای پرند. من وظیفمو خوب انجام ندادم. اگه آوا چیزیش بشه من هیچوقت خودمو نمیبخشم.

خانم راد به پسرش نگاه کرد. اون خوب پسرش رو درک میکرد. میدونست که چی داره توی دل تنها پسرش میگذره. نگاه آوا و محسن رو به هم دیده بود. چندبار هم موقعی که برای آب خوردن میرفت پایین، صدای خنده ها و حرف زدنهاشونو از توی اتاق میشنید.

romangram.com | @romangram_com