#بادیگارد_پارت_273
افتادم به سرفه. اینقدر سرفه کردم که از حال رفتم. وقتی به هوش اومدم، دیدم هنوز روی زمین هستم. به خودم تکونی دادم که درد بدی توی کمرم احساس کردم. انشاالله پاهات بشکنه کیارش. بخدا با همین دستهای خودم میکشمت. آروم آروم رفتم سمت دستشویی. مانتومو از تنم در آوردم، لباسمو زدم بالا. بدنم همش کبود بود، صبر کن اکبر حال تورو هم میگیرم بو گندو. رفتم صورتمو بشورم که چشمم خورد به آینه. از ترس یه جیغ خفیف کشیدم. چی به روزم آوردن؟ چرا صورتم پر خونه؟
به دستهام نگاه کردم، اونا هم پر خونه. یعنی موقع سرفه کردن خون بالا آوردم؟ زود دست و صورتمو شستم. باز به آینه نگاه کردم. موهام ژولیده و رنگ صورتم زرد بود، لبم زخم بود و ورم کرده بود، پلکم باد کرده بود و هنوز درست باز نمیشد. زیر چشم راستم و پیشونی و چونم زخم شده و کبود بود. کمرم همینجور درد میکرد، لابد اونم کبود شده بود. باز مانتومو پوشیدم و از دستشویی رفتم بیرون که چشمم به کیارش افتاد. گوشه اتاق کز کرده بود و داشت منو نگاه میکرد.
یه لحظه با دیدنش احساس کردم که حالت عادی نداره. رفتم کنار پنجره، ماه کامل بود. به پایین نگاه کردم، دوتا مرد کنار در وایساده بودن و چشم میچرخوندن. دو تا هم همش میرفتن و میومدن. کیارش دستشو دورم حلقه کرد که محلش نذاشتم. گردنمو بوسید و آروم گفت: ببخشید.
محل نذاشتم و همینجور زل زدم به بیرون. شونه هامو گرفت و منو چرخوند سمت خودش، ولی بهش نگاه نکردم. باز دست گذاشت زیر چونم و سرمو بالا گرفت.
کیارش: آوا، نمیذاری اون چشمهای خوشگلتو ببینم؟
باز جواب من سکوت بود.
کیارش: آوا عروسکم، یه لحظه دیوونه شدم از اینکه اسم اون مرتیکه رو آوردی. فکر کردم داری دروغ میگی. ببخش دیگه. دلت میاد به چشمهام که عاشقشونی نگاه نکنی؟
خدایا منو بکش اگه عاشق چشمهای زشت اینم. البته خوشگلن ها، ولی خوشم نمیاد. خدایا تو هم به چه آدمایی زیبایی میدی ها. مجبور شدم به چشمهاش نگاه کنم. اونم با لبخند اومد نزدیک تا لبمو ببوسه که زود خودمو کشیدم عقب.
من: اِ کیا چیکار میکنی، سرما میخوریا.
کیارش: اشکال نداره.
باز اومد بیاد نزدیک که از دستش در رفتم و روی تخت دراز کشیدم.
من: کیا من گشنمه. بدنم خیلی ضعیفه، احساس میکنم دارم ضعف میکنم.
کیارش: خوب، شام خرج داره.
من: وا، خوب کیفم پیشتونه و خودتون پول بردارید.
کیارش: نه دیگه، خرجش یه بوسه.
باز اومد نزدیک که دستمو گذاشتم روی لبش و دست خودمو که روی لبش بود بوسیدم.
من: نه نشد دیگه، شما به علت اینکه زود قضاوت کردید تنبیه هستید تا وقتی که پسر خوبی بشی. باشه پسر گلم؟
کیارش: خیلی پررویی. باشه الان میام.
به سمت در رفت که صداش کردم. برگشت نگاهم کرد.
romangram.com | @romangram_com