#بادیگارد_پارت_272
چشمهامو به زور باز کردم، وای بدنم درد میکنه. وای خدا. به دور و برم نگاه کردم. کسی توی اتاق نبود. آروم ناله کردم که در باز شد. کیارش همراه مردی وارد شد. کیارش اومد کنارم نشست.
کیارش: آوا جان تب داری، دکتر اومده معاینه ت کنه.
وای خدای من. خدا جون دوستت دارم. خدا جون خیلی گلی. منو مریض کردی که این نجس نتونه بهم نزدیک بشه. خدایا مرسی. دکتر معاینه م کرد و نسخه پیچید.
دکتر: یه آمپول هست که باید بری بگیری تا بزنم.
یهو جیغ زدم و گفتم: نه نه، آمپول نه.
کیارش با تعجب نگاهم کرد که زود خودم و جمع و جور کردم.
من: کیا، من از آمپول میترسم.
کیارش: ترس نداره که عزیزم. آمپول بزنی زودی خوب میشی.
د همین دیگه، من نمیخوام زود خوب بشم جیگول.
من: نه کیا، تورو خدا. آمپول نمیخوام. حاضرم بمیرم ولی آمپول نزنم.
کیارش: تو که مرده ت به درد من نمیخوره. ولی باشه، اگه آمپول نمیخوای نمیگیرم.
بعد همراه دکتر رفت بیرون. پنج دقیقه بعدش برگشت. خیلی گیج بودم، نمیدونستم چی به چیه. به زور سوپ به خوردم داد و بعدش قرصامو بهم داد. نمیدونم کی بود که خوابم برد. احساس کردم یکی دست گذاشته روی صورتم. دستمو گذاشتم روش، دستش مردونه بود. لبخند زدم.
من: محسن.
یه دفعه یه سیلی محکم خورد توی گوشم. چشمهامو با تعجب باز کردم که دیدم کیارشه. ای وای گند زدم. کیارش صورتش قرمز شده بود و داشت تند تند نفس میکشید. یهو هجوم آورد سمتم و موهامو گرفت توی دستش و انداختم روی زمین. شروع کرد به نعره کشیدن.
کیارش: من محسنم؟ میگی محسن؟ یه بلایی سرت میارم که محسن که سهله هیچ مردی دیگه نگاهت نکنه. بیشرف.
لگد زد به کمرم که جیغم هوا رفت.
من: کیا نکن، کیا جون من نکن. داری اشتباه میکنی. من دوست دارم.
انگار که دیوونه شد یهو اومد با پشت دست زد توی دهنم که شوری خون رو حس کردم.
کیارش: به من دروغ نگو کثافت.
من: کیا، راست میگم. داشتم خوابشو میدیدم، بخاطر همین صداش کردم. داری اشتباه میکنی. من فقط تو رو دوست دارم.
romangram.com | @romangram_com