#بادیگارد_پارت_275

موبایل محسن زنگ خورد. محسن جواب داد و شروع کرد به حرف زدن. همه زل زده بودن به دهن محسن که یه خبری از آوا بشنون. محسن تماس رو قطع کرد.
آقای پرند: چی شد پسرم؟ خبری از آوا نشد؟
محسن: تونستن با رد یابی که توی ساعت آوا بوده جاشونو پیدا کنن. اونجا رو زیر نظر گرفتن و کیارش رو دیدن. اینجور که به نظر میاد پیداشون کردن.
آقای پرند چشمهاشو بست و گفت: خدایا شکرت. از آوا خبری نیست؟
محسن: هنوز چیزی نمیدونن. هنوز اون آدمی که بین اونهاست نتونسته با ما تماس بگیره. این یعنی اینکه اونجا امن نیست. خوب من برم.
میلاد: کجا؟
محسن: برم ببینم میتونم سر نخی پیدا کنم.

محسن برگشت و به آقای پرند و مادرش نگاه کرد و گفت: قول میدم که آوا رو صحیح و سالم برگردونم. بدون آوا بر نمیگردم.

صبح با صدای کیارش از خواب بیدار شدم. چشمهام و مالوندم و نگاهش کردم.
من: ساعت چنده؟
کیارش: ده. من دارم میرم جایی کار دارم. الانم پاشو صبحونه بخور، قرصتم بخور تا زودی خوب بشی. باشه؟
من: باشه.
یه قرص خوردنی نشونت بدم که حال کنی. کیارش که رفت صبحونمو تند تند خوردم. قرص رو زیر تشک پیش قرصهای دیشبی گذاشتم. شاید بعدا به دردم بخورن. پشت پنجره وایسادم . خوب حالافرض کنیم که من از اینجا هم تونستم پایین برم ، بقیش چیکار کنم؟ اینجور که پیداست ما تهران نیستیم. پنجره رو باز کردم و خودمو یکم کشیدم بیرون تا درست ببینم. اینجا که در به بیرون نیست، ولی سمت راست یه راه باریکی هست که فکر کنم به بیرون راه داشته باشه. باز پایینو نگاه کردم، این دوتا غولها هم دم در ساختمون وایساده بودن. ولی خبری از اون دوتا که همش راه میرفتم نیست. با صدای در زودعقب برگشتم . قیافهٔ کریه اکبرو دیدم که داشت درو قفل میکرد.
من: چه غلطی داری میکنی؟
اکبر: هیچی، اومدم جواب زبون درازیهاتو بدم.
من: ااا؟ این چند روز قشنگ نشستی فکر کردی که چی جوابمو بدی؟ آخیی، دلم برات سوخت.
اکبر: آره دقیقا. ولی جوابم حرفی نیست، عملیه.
قلبم وایساد، یا خدا. تازه از شر این کیارش سیریش خلاص شده بودم، نوبت این اسکل شد.
من: عمل؟ آهان، نشستی به حرفم فکر کردی و به این پی بردی که چه قیافهٔ ک...ی داری؟ آفرین خوب کاری میکنی، اینجوری شاید بختتم باز بشه همین بشیری بیاد بگیرتت.
اوه اوه، انگار زیادی حرف زدم چونکه یهو قرمز شد و به طرفم هجوم آورد . منم جا خالی دادم و زود رفتم عقبش و با لگد زدم پشتش که با سر توی دیواررفت. دستشو گذاشته بود روی سرش که همینجور داشت خون میومد.

romangram.com | @romangram_com