#بادیگارد_پارت_264

کیارش: خوب درست شنیدی.

یه لحظه با خودم فکر کردم که چقدر زود دعام مستجاب شدا. همین چند وقت پیش بود که برای خودم و خاله دعا میکردم که پسر خوشگل بیاد خواستگاریم و از اینکه خاطرخواه نداشتم گله میکردم. حالا چیکار کنم؟ پارسا، سهراب، این، محسن.
کیارش: خواهش میکنم فکرهاتو بکن بعد جوابتو بگو.

با صدای اهمی که از پشت سرم میومد برگشتم سمت صدا. نزدیک بود سکته بزنم. محسن پشت سر من چیکار میکرد؟ وای از قیافه ش معلومه که همه چیزو شنیده.ای انشاالله کچلی بگیری کیارش که باعث بدبختیم شدی. به قیافهٔ جدی و اخموی محسن نگاه کردم.

من:ِ محسن تویی. نفهمیدم که اومدی.
محسن: بله متوجه شدم، بس که حواستون به آقای مؤدب پور بود و داشتید با نگاهتون میخوردینش طبیعیه که متوجه اومدن من نشدید.
انگار آب یخ ریختن روم. چی میگفت این. نگاهم سر خورد سمت سولماز که زل زده بود به من و محسن. باز آمپرم رفت بالا.
من: این چه طرز حرف زدنه؟ مگه من جای تو رو گرفتم؟
محسن دندوناشو از عصبانیت روی هم فشار داد و بازومو گرفت و بلندم کرد. رو به بچه ها کرد.
محسن: یه لحظه با اجازه تون ما الان میایم.

بعد هم خودش رفت از کافی شاپ بیرون. منم با عصبانیت رفتم دنبالش. یکم اونورتر وایساده بود زود رفتم پیشش.
من: تو به چه حقی با من اینجوری صحبت میکنی؟
محسن: یعنی چی به چه حقی؟ الان شد چه حقی؟ اون موقعها که خوب شوهرم شوهرم میکردی.
مخم سوت کشید، اصلا باور نمیکردم این محسن باشه که اینجوری داره حرف میزنه.
من: اون موقع تو نچسبیده بودی به صورت دختر نامحرم و باهاش لاس بزنی.
یهو محسن مثل اژدها شد و یه قدم اومد سمتم ولی من تکون نخوردم، همینجور سرمو بالا گرفته بودم و بهش نگاه میکردم.
محسن: با تو هرچقدر هم که حرف بزنم به جایی نمیرسم.
بعد اشاره کرد به سرش و گفت: تو اینجات خالیه، هنوز خیلی بچه ای.

romangram.com | @romangram_com