#بادیگارد_پارت_265
من: هه هه، لابد واسه همینه که چند ماهه به من وعده دادی ولی هنوز نرفتی با بابام حرف بزنی نه؟
محسن: یعنی تو اینقدر احمقی که نمیفهمی من بخاطر امنیت خودته که تا حالا هیچ اقدامی نکردم؟ من تا بشیری رو دستگیر نکنم نمیتونم به بابات از علاقه مون بگم.
من: جدا؟ واقعا خوب بهونه ای پیدا کردی. لابد تا بشیری رو دستگیر کنی یه ده بیست سالی طول میکشه نه.
محسن چشماشو بست و دستشو مشت کرد.
محسن: آوا قبل از اینکه باز کنترلمو از دست بدم و دیوونه بازی در بیارم از جلوی چشمم دور شو.
یه ابرومو انداختم بالا و با اخم نگاهش کردم که داد زد.
محسن: د میگم از جلوی چشمم گمشو برو.
انگار با پتک زدن تو سرم. همینجور با دهن باز نگاهش کردم. بدون هیچ حرفی راه افتادم. نمیدونستم کجا دارم میرم، فقط میخواستم برم. به من گفت گمشو برو. باز میخواست روی من دست بلند کنه. اونم روز تولدم. چقدر خوش خیال بودم من که فکر میکردم امروز بهترین تولدمه. گند زدی محسن، ازت بدم میاد. ازت متنفرم محسن. از اون چشات که دیوونم میکنه متنفرم، از اون بوی عطرت که آرومم میکنه متنفرم. از صدای مردونه و جذابت که قلبمو میلرزونه متنفرم. از آغوش گرمت که پر امنیترین جای دنیاست متنفرم. ازت متنفرم محسن.
یهو با دستی که دستمو کشید خوشحال شدم که محسن اومده. اما زهی خیال باطل. کیارش بود.
کیارش: آوا چرا داری گریه میکنی؟ چرا داری داد میزنی؟ چیزی شده؟
باز زدم زیر گریه. دیگه صدای هق هقم رفته بود بالا که کیارش دستمو گرفت و منو برد سمت ماشینش که کنار خیابون پارک شده بود. نشستم توی ماشین، درو بست و رفت سمت در عقب. وقتی سوار ماشین شد آب معدنی رو گرفت سمتم.
کیارش: بیا بخور.
زیر لب تشکر کردم و آب رو خوردم. ولی همینجور داشتم گریه میکردم، احساس میکردم که قلبم داره تیکه تیکه میشه.
کیارش: نمیخوای بگی چی شده آوا؟
من: هیچی، محسن یه حرفی زد خیلی بهم بر خورد. ببخشید شما رو توی زحمت انداختم.
کیارش: این چه حرفیه دختر؟ وظیفمه.
باز ساکت شدم و زل زدم به بیرون. دهنم تلخ شد. کم کم چشمم گرم شد و دیگه هیچی نفهمیدم.
احساس کردم یه چیزی داره روی صورتم حرکت میکنه. اما اینقدر گیج بودم که نمیتونستم خودمو تکون بدم. باز احساس کردم یه چیزی روی صورتم تکون خورد. چشمهامو آروم باز کردم که یه موش سیاه دیدم جلوی صورتم با اون سیبیلای زشتش زل زده بود به من. از ترس جیغ کشیدم و خواستم بشینم که با صورت خوردم زمین. دستامو از پشت بسته بودن و طنابش به طنابی وصل بود که پاهامو باهاش بسته بودن. به دور و برم نگاه کردم، چقدر گرد و خاک بود.
romangram.com | @romangram_com