#بادیگارد_پارت_263
بدون اینکه چیزی بگم لبخند زدم. برگشتم به محسن یه دوتا صندلی اونورتر نشسته بود نگاه کردم که با چیزی که دیدم اعصابم بهم ریخت. این سولماز پرو باز رفته بود پیش محسن و بهش چسبیده بود و در گوشش حرف میزد که نفس هاشونم به هم میخورد. آمپرم زده بود بالا، محسن به من اجازه نمیداد تا ده قدمیش بهش نزدیک بشم، اونوقت اجازه داده این ایکبیری اینقدر بهش نزدیک بشه؟ تازه خودشو هم عقب نمیکشه. با صدای کیارش به خودم اومدم.
کیارش: آوا حالت خوبه؟
من: هوم؟ آره آره خوبم.
کیارش بهم نگاه کرد، انگار میخواست افکارمو بخونه.
کیارش: آوا میخواستم در مورد یه چیزی باهات صحبت کنم.
من: جانم بفرمایید.
کیارش: آوا تو از من بدت میاد؟
برگشتم با تعجب زل زدم به قیافه ش.
من: نه. چرا اینطوری فکر میکنی؟
کیارش: آخه تو برعکس دخترهای دیگه سعی نمیکنی بهم نزدیک بشی یا باهام حرف بزنی. این من بودم که همیشه بهت نزدیک میشدم.
واا، یه چیزیش میشه. چقدر هم به خوشگلیش مینازه. بابا اعتماد به نفس. ولی خداییش خوشگل بود. دقیق به قیافه ش نگاه کردم. چشمهای کشیده و خاکستری که خیلی روشن بود و با پوست برنزه ش بیشتر به چشم میومد و جذابش کرده بود. بینیش قلمی و مردونه بود. نگاهم رفت به لبش، لبش باریک بود. ولی به قیافه استخونیش میومد. تیپشم که خوب بود، بیشتر وقتها مثل امروز خاکستری میپوشید که با رنگ چشمهاش همخونی جالبی داشت. واقعا چرا من ازش دوری میکردم؟ خوب معلومه، چون که من محسنو دوست دارم.
کیارش: آوا حواست کجاست؟
من: ببخشید یه لحظه رفتم توی فکر.
کیارش: میدونی، همین بی محلیهای تو باعث میشه که من ازت خوشم بیاد و خودم بهت نزدیک بشم.
من که نمیدونستم چی بگم الکی گفتم: خوب.
کیارش: راستش، میخواستم که اگه اجازه بدی با خانواده م بیام خونه تون برای خواستگاری.
من: چی؟
کیارش: چرا داد میزنی؟
من: آخه فکر کردم گفتی که میخوای بیای خواستگاری.
romangram.com | @romangram_com