#بادیگارد_پارت_260

زود از اتاق رفتم بیرون تا گیرم نندازه و چیزی بگه. من اصلا آدم خجالتی نیستم، تا میتونمم محسنو اذیت میکنم و بهش تیکه میندازم. ولی همین که محسن بهم نزدیک میشه من چند رنگ عوض میکنم و خیس عرق میشم. موقع تحویل سال همه دور هم بودیم و مشغول دعا کردن بودیم. امسال بهترین سال زندگیم بود. با بابام آشتی کردم، میلاد از همیشه بهم نزدیکتره، طعم مادر داشتن با بودن خاله و صغری خانومو دارم میچشم، از همه مهمتر داشتن کسی که باعث اینهمه تغییر توی زندگی من شده، محسن. کسی که عاشقشم، میپرستمش. اونشب محسن منو شوکه کرد، چون عیدی بهم یه ساعت مارک دار خوشگل داد.
****
با محسن سوار ماشین شدیم و سمت خونه حرکت کردیم. الان آخرهای تابستونه و امروز تولد من هست . اخم کردم و دست به سینه نشستم، آخه محسن یادش رفته. دلم میخواد فقط گریه کنم. به خونه رسیدیم ، با بغض توی اتاقم رفتم. کیفمو انداختم روی تخت و روی زمین نشستم . چشمم به یه چیزی روی تخت خورد. با تعجب بلند شدم رفتم روی تخت نشستم، یه بسته کادو بود. وای نکنه باز از طرف بشیری باشه و ایندفعه سر خر توش باشه. از این فکر از تخت دور رفتم. بسته خیلی بزرگ بود، رنگ صورتی و آبی روشن بود. نکنه بشیری میخواد اینجوری منو گول بزنه تا درشو باز کنم. نه من بازش نمیکنم، میترسم. محسنو صدا میکنم.
من: محســـــــــن.
محسن: جانم.
مثل فنر پریدم تو هوا، این کیاومد.
من: تو اینجا بودی؟
محسن: آره.
به تخت اشاره کردم .
من: میترسم بازش کنم.
محسن خیلی ریلکس گفت: ترس که نداره .
با تعجب نگاهش کردم، یعنی چی ترس نداره؟ با فکری قند تو دلم آب شد. یعنی این کادو از طرف محسنه؟ پریدم روی تخت و آروم درشو باز کردم. وای چی میدیدم، دوتا همستر کوچیک. یکی سفید با خط خاکستری روی کمرش، یکیشم خاکستری با خط مشکی روی کمرش. آروم دست بردم و یکی شو گرفتم توی دستم، واای چقدر نرمه مثل پنبه میمونه.
محسن: تولدت مبارک آوای من.
برگشتم به محسن نگاه کردم که داشت با لبخند نگاهم میکرد. همسترو گذاشتم سر جاش و با دو سمت محسن رفتم. نزدیکش که شدم تو بغلش پریدم. گونه هاش را بوسیدم.
من: مرسی محسن، خیلی خوشگلن. من فکر کردم که تولدمه رایادت رفته .
محسن گونمو بوسید و گفت: مگه میشه تولد شیطونی مثل تورو فراموش کنم.
من: نگاه کن تورو خدا، همه میگن فرشته و عشقم و زنم و نامزدم و دوست دخترم. مال ما میگه شیطون.ای خدا، بازم شکرت.
محسن توی بغل گرفتم و منو چرخوند توی هوا. وقتی وایساد سرم گیج میرفت.
محسن: تو اگه فرشته بودی برام فرقی با دخترهای دیگه نداشتی، چونکه شیطونی دوست دارم.
بعد دستمو گرفت و با هم سمت همسترارفتیم. نشستیم روی تخت و غرق تماشاشون شدم.
محسن: خوب اسماشونو چی میخوای بذاری؟
من: اممم، آهان. اگور و پگور.

romangram.com | @romangram_com