#بادیگارد_پارت_259
بابا با خنده گفت:ای شیطون، تو منو تنها گذشتی حالا میگی من تنهات نذارم؟
من: آخه من بهتون گفتم بیایید، چرا نیومدید؟
بابا: کارا رو چیکار باید میکردم آوای بابا؟ خوب خوش گذشت؟
من: آره جاتون خالی.
میلاد همینجور که دراز کشیده بود گفت: بابا بخدا من اینجا مردم، یکی نمیاد به من بدبخت کمک کنه.
اونروز با شوخی ناهار خوردیم. عصر از خستگی غش کردم. وقتی بیدار شدم زود رفتم دوش گرفتم و آماده شدم. تحویل سال ساعت نٔه شب بود. لباس قرمز و سفید پوشیدم و یه رژ قرمز زدم. رفتم به خاله و صغری خانم کمک کردم و سفره هفت سین رو چیدیم. محسن که اومد پایین دیدم تی شرت مشکی تنشه. اخم کردم و جوری که خاله اینا متوجه نشن اشاره کردم که بره عوض کنه. ولی محسن محل نذاشت. پاشدم رفتم بالا توی اتاقش. کمدشو باز کردم و داشتم توی لباسهاش میگشتم که اومد توی اتاق.
محسن: تو خوشت میاد کسی بیاد توی کمدت بگرده؟
من: اگه مجبورش کنم آره. حالا مگه چیه؟ گنج قایم کردی؟
محسن: نه، ولی درست نیست.
من: از چی میترسی؟ که لباس زیرتو ببینم؟ بابا انگار یادت رفته توی شمال، با حوله... بقیشو میخوای بگم؟
محسن: چرا حرف در میاری؟ تو که چشمهات بسته بود، اصلا چی دیدی؟
من: خوب حالا، مهم اینه که من دوست دخترتم و حلاله.
ریز خندیدم.
من: آهان، ایناهاش.
یه تی شرت آبی روشن گرفتم سمتش.
محسن: اینو بپوشم؟
من: آره، چیه این، مشکی پوشیدی؟ کسی شب عید مشکی میپوشه؟
محسن: من نمیدونم تو با مشکی چه مشکلی داری. من ندیدم یه بار کامل مشکی بپوشی.
من: آخه من جوونم و سلیقمم مثل جووناست، مثل تو که پیر نیستم. بابا بزرگ حالا اینو زود بپوش و بیا پایین.
romangram.com | @romangram_com