#بادیگارد_پارت_258
کامی: نمیدونم، میگه با تو کار داره.
به سمت پذیرایی اشاره کرد، یه خانم با موهای تقریبا بلند مشکی که یکم فر داشت نشسته بود روی مبل. رفتم پشت سرش.
من: سلام، ببخشید با من کار داشتید؟
ولی اصلا تکون نخورد، انگار صدامو نمیشنید.
من: ببخشید خانم، با من کاری داشتید؟
یهو برگشت عقب، با دیدن قیافه ش یه جیغی کشیدم و پریدم عقب. محسن اومد نزدیکم. اینی که من فکر میکردم خانمه، یه مرد ریشوئه که.
مرد ریشو: دستت درد نکنه، حالا دیگه از قیافه من میترسی آره؟
چقدر صداش آشناست، به قیافه ش دقیق شدم. باز از خوشحالی جیغ زدم که محسن آروم زد به کمرم و گفت: آروم.
ولی من اهمیت ندادم و بلند گفتم: امیــــــــــــــــر. کجایی تو پسر؟ واای امیر چقدر عوض شدی. این موها چیه آخه؟ فکر کردم خانمی.
امیر: آره شنیدم بهم گفتی خانم.
خندیدم و گفتم: پس زنت کوو؟ بخدا دلم براتون یه ذره شده بود.
امیر: شبنم نتونست بیاد، آخه ۳ ماهه بارداره.
من: بگو بخدا. واای جانم. پس یعنی من دارم عمه میشم.
میلاد: عمه چیه بابا؟ من هنوز ازدواج نکردم از کجا واست بچه بیارم آخه؟
امیر پسر یکی از دوستهای بابا بود. امیر و خانواده ش تنها کسایی بودن که من باهاشون خوب بودم و مثل بقیهٔ دوستهای بابا ازشون بدم نمیومد. چند سالی میشد که امیر همراه زنش رفته بودن ونکوور. تا شب امیر پیشمون بود و شب برگشت تهران، چون شبنم تنها بود.
بهار همچنان محل کامی نمیذاشت و کامی همش دور و برش بود.
فردا صبحش همه به سمت تهران حرکت کردیم. ظهر با سر و صدا وارد خونه شدم. خاله و صغری خانومو غرق بوسه کردم. خیلی دلم براشون تنگ شده بود. بابا هنوز سر کار بود. داشتیم از سفرمون تعریف میکردیم که بابا هم از راه رسید. میلاد واسهٔ اذیت کردنم اومد مثلا زودتر بره بغل بابا، منم پریدم از گردنش آویزون شدم که افتاد و با قالیمون یکی شد. منم قشنگ پا گذاشتم روی کمرش و از روش رد شدم. پریدم بغل بابا و خودمو لوس کردم واسش.
من: دلم برات تنگ شده بود تام کروز خودم. دفعه دیگه تنهام نذاری ها.
romangram.com | @romangram_com