#بادیگارد_پارت_257

وایساد و چندتا نفس عمیق کشید. بدبخت شدیم رفت. کامی با حالت زار شروع کرد به حرف زدن.
کامی: خدایا، چی میشد قدرت غیب شدن بهم میدادی که من الان اینجوری مثل خر توی گل گیر نمیکردم.

یهو با صدای خندهٔ محسن برگشتیم با تعجب نگاهش کردیم. محسن دستش روی شکمش بود و داشت بلند بلند میخندید. اولین بار بود که میدیدم محسن اینجوری بخنده. کامی که انگار خیالش از بابت محسن راحت شده بود رفت پیشش و ماچش کرد.
کامی: چاکریم حاجی. بخدا داشتی سکته م میدادی، دفعه دیگه از این شوخیا نکنیا. دلم ریخت.
محسن اخم کرد و گفت: کی شوخی کرد؟ مگه من با تو شوخی دارم؟
کامی مثل بادکنک بادش خالی شد که باز محسن شروع کرد به خندیدن.
محسن: شوخی کردم داداش. من اومده بودم موبایل آوا رو بیارم، داشت زنگ میخورد. بعد دیدمتون، خواستم یکم سر کارتون بذارم.

اِاِاِ ، پررو رو ببین. از اون موقع داشت ما رو میدید. دولا شدم و دمپاییم رو در آوردم و پرت کردم سمت محسن که جا خالی داد. با چشمهای گشاد شده داشت نگاهم میکرد.
من: زدی زهرمونو ترکوندی حالا نشستی میخندی، صبر کن من حال تو رو که میگیرم.

حمله کردم سمتش که با خنده پا به فرار گذاشت. اینقدر دویدیم تا رسیدیم سمت ساحل. دیگه نفسم بند اومده بود. نشستم روی زمین تا نفس تازه کنم که با لبخند گشادی اومد کنارم.
من: اِاِاِاِ، میخندی؟ باید پاپیون ببندی.
محسن همینجور داشت میخندید. دستمو پر شن کردم و با یه حرکت غافلگیر کننده یقهٔ محسنو گرفتم و شنها رو ریختم توی لباسش. چشمهای محسن از حد معمول گشادتر شده بود. دیدم اوضاع خطریه، فرارو بر قرار ترجیح دادم. نزدیکای ویلا بودیم که محسن بهم رسید و دستمو کشید.
من: محسن ول کن،ای وای یکی میبینه بد میشه.
محسن: کی رو میخوای بترسونی؟ خوب ببینن. از کی تا حالا تو به این چیزا اهمیت میدی؟

داشت منو میکشید سمت ساحل که یه جیغ بنفش کشیدم. محسن با تعجب برگشت نگاهم کرد. منم از موقعیت استفاده کردم و دستمو از دستش بیرون کشیدم و رفتم سمت در ویلا. وقتی داشتم داخل میشدم برگشتم براش زبون در آوردم و پریدم داخل. یهو کامی جلوم ظاهر شد.
کامی: یکی اومده تو رو ببینه.
من: کیه؟
محسن اومد تو.

romangram.com | @romangram_com