#بادیگارد_پارت_261

محسن پقی زد خنده.
محسن: اگور و پگور؟ اینا رو از کجا آوردی؟
من: واه، توی کارتون عصر یخبندان بود دیگه.
محسن باز غش غش شروع کرد به خندیدن. بعد به زور شروع کرد به حرف زدن.
محسن: آوا بسکه توی خونهٔ ما کارتون دیدی دیگه همشو حفظی.
من: خوب حالا مگه چیه؟ من کارتون دوست دارم. اتفاقا توهم باید ببینی، خیلی باحالن.
محسن: من با این هیکلم بشینم کارتون ببینم؟
یه نگاهی بهش انداختم و محسنو تصور کردم که داره کارتون میبینه. با این فکر منم زدم زیر خنده، محسنم داشت میخندید. خندمون که تموم شد دیدم محسن دستمو گرفت. برگشتم بهش نگاه کردم که یه جعبه گذاشت روی پام.
با تعجب گفتم: این چیه؟
محسن: این هدیه اصلی که برات آوردم.
من: محسن لازم نبود اینقدر خرج کنی، همون که به فکرم بودی کافی بود.
محسن: آره دیدم چطور اخم کرده بودی.
من: آخه تو حتی به روی خودتم نیوردی که تولدمه.
محسن: خوب باید سورپریز می شدی دیگه. حالا اینو باز کن ببینم خوشت میاد یا نه.
در جعبه رو باز کردم، وای خدای من یه گردنبند به شکل سنجاقک که روش نگین آبی خوشگل بود.
من: وای محسن دیوونم کردی. خیلی خوشگله.
محسن گردنبندو برداشت و ازم خواست که موهامو بالا بگیرم تا برام ببنده.
محسن: قابلتو نداره عزیزم.
پیشنیمو بوسید و رفت عقب به گردنبندم نگاه کرد. بلند شدم و خودمو توی آینه نگاه کردم، واقعا سلیقش حرف نداشت.
محسن: آوا زود آماده شو بایدبیرون بریم .
من: بگو بخداااااا، کجا؟
محسن: این دیگه سورپریزه.

romangram.com | @romangram_com