#بادیگارد_پارت_255
من: واای بهار خیلی باحال بود. شما دوتا حتی دعوا کردنتونم مثل آدما نیست.
بهارم میون گریه خندید. گونه شو بوسیدم و اشکهاشو پاک کردم.
من: بهار، اگه میخوای آدمش کنی باید به حرفم گوش بدی باشه؟
بهار: باشه.
من: ببین، کم محلیش کن. نشین مثل ننه مردهها واسه خودت عزا بگیری و یه گوشه تنها بشینی، نه. قشنگ امروز با من میای و اینقدر میگیم و میخندیم که کامی یه جاش بسوزه. بعد میبینی خودش مثل سگ پشیمون میشه و میاد منت کشی. میگی نه نگاه کن.
بهار: باشه سعیمو میکنم.
من: آفرین، حالا پاشو برو دوش بگیر. بعدشم به خودت برس و خوشگل کن تا کامی بسوزه.
بهار که دوش گرفت آماده شدیم و با هم رفتیم توی آشپزخونه. بیشتر بچه ها دور میز جمع بودن. از عمد جایی نشستیم که دور از کامی باشیم. محسن رو به روم بود، بغل دستم کیارش نشسته بود. شروع کردیم به شوخی و مسخره بازی که احساس کردم یکی داره میزنه به پام. ای خاک عالم، نکنه این کیارشه داره میزنه به پام.
برگشتم نگاهش کردم، نه بابا این که مشغوله خوردنشه و روحشم خبر نداره. باز زدن به پام، برگشتم رو به روم رو نگاه کردم. دیدم محسن داره ریز میخنده. ای شیطون، خدایا شاهدیا خودش داره کرم میریزه. محل نذاشتم. همینجور که حرف میزدیم سنگینی نگاهیو حس کردم، برگشتم دیدم کامی داره به بهار نگاه میکنه. بیچاره چرا اینقدر غمگینه. برگشت و دید که دارم نگاهش میکنم.
کامی: آوا بیا یه لحظه کارت دارم.
میخواستم محل نذارم ولی گفتم به من چه که قهر کنم. من سر پیازم یا تهش؟ هرچی باشه بازم کامی دوستمه. بلند شدم برم دنبالش که متوجه شدم داره میلنگه. به زور جلوی خندمو گرفتم. از ویلا رفتیم بیرون که کامی برگشت سمتم.
من: هوم؟ چیزی شده؟
کامی: خودت میدونی، بحثمون شده.
یه لبخند گشاد زدم و گفتم: آره متوجه شدم.
به زانوش اشاره کردم.
کامی: واسه همینه که گفتم بیای اینجا، ازت یه سوالی دارم.
من: جانم بگو.
کامی: تو وقتی میرفتی کاراته یاد میگرفتی، جون من راستشو بگو بهارو با خودت برده بودی؟
من: مسخره، منو بلند کردی که بیای این سوالو ازم بپرسی.
romangram.com | @romangram_com