#بادیگارد_پارت_254
من: انشاالله مشکلت حل بشه.
کیارش: یعنی بخشیدی؟ آوا.
من: زهر مار و آوا. آره بخشیدم. ولی آخرین بارت باشه می خوریا . خوشم نمیاد کسی که پیشم باشه توی هوش خودش نباشه. باشه؟
کیارش خیلی مظلوم گفت: باشه. چشم.
خندیدم و گفتم: آفرین پسر خوب. خوب برو بخواب. شب بخیر.
قطع کردم و چشمهامو بستم. با یاد محسن یه لبخند اومد روی لبم.
صبح بیدار شدم، غلت زدم سمت بهار. چه آروم خوابیده بود. خدا میدونه که چقدر برام عزیزه و جای خواهر نداشته م دوسش دارم. به قیافه ش که دقت کردم فهمیدم گریه کرده. جای اشکش بخاطر ریمل سیاه شده بود. گرفتمش توی بغلم که بیدار شد.
بهار: چی شده؟
صورتشو بوسیدم و زل زدم بهش.
من: تو بگو چی شده؟
بهار: هیچی. ساعت چنده؟
من: نُه، نمیخوای بگی چرا گریه کردی؟
بهار با تعجب نگام کرد.
بهار: تو از کجا فهمیدی؟ دیشب بیدار بودی؟
من: نه، از ریملت پیداست. ولی کاش بیدارم کرده بودی.
بهار بغض کرد و گفت: آوا، خیلی دلم گرفته.
بغلش کردم که زد زیر گریه.
من: شششس، چرا گریه میکنی گلم؟ چیزی شده؟ کامی خره چیزی گفته؟ بگو تا برم پدرشو در بیارم پدر سوخته.
بهار: بهش میگم از وقتی اومدیم اینجا تو محلم نمیذاری، همش با دوستهاتی. میگه توهّم زدی.
من: یعنی دعواتون شد یا تو الکی داری گریه میکنی؟
بهار: دعوامون شد، سرم داد کشید. منم یه لگد زدم تو زانوش و دوتا فحش جانانه بهش دادم.
با این حرفش پوکیدم از خنده.
romangram.com | @romangram_com