#بادیگارد_پارت_253

محسن خندید و باز لبشو روی لبم گذاشت. احساس می کردم توی آسمونها هستم. دستش که زیر کمرم بود رو محکم روی کمرم فشار داد طوری که منو از روی زمین یکم بلند کرده بود و گرفته بودم . بعد شروع کرد از پیشونیم بوسید و بعد چشمام، بعدش گونهام و حتی چونمو بوسید.
من: آقا غوله مهربون خودم.
محسن: خانم لوس ننر خودم.
محسن: بریم؟
من: بریم.
لباسهامونو عوض کردیم و به سمت ویلاراه افتادیم . نزدیکهای ویلا بودیم که یه صدایی شنیدیم. انگار صدای بحث کردن دو نفر بود. رفتیم سمت صدا که کیارش با یه مردی دیدیم.
مرد: آقا ببخشید از دستم افتاد روی ماشینتون. از عمد که نبوده.
کیارش رفت نزدیک مرد و یکی زد توی صورتش که مرد زمین افتاد ، بعد شروع کرد مثل دیوونها به لگد زدن به مرده. جیغم در اومد. کیارش به سمتم برگشت . چشمهاش قرمز شده بود و صورتش خیس عرق بود.
من: چه غلطی داری میکنی؟
رفتم نزدیک مرده که داشت بلند میشد، تازه فهمیدم که یکی از کارکنهای ما هست.
کیارش: زده ماشینمو داغون کرده مرتیکه...
پریدم توی حرفش و تقریبا داد زدم: ساکت.
کیارش چنگ زد به موهاش و پشتش رو به من کرد. صدای نفسهای عصبیش رو میشنیدم.
من: هرچقدر که خسارت ماشینتون باشه من میدم. ولی شما حقی ندارید روشون دست دراز کنید.
کیارش برگشت وبه سمتم اومد. حالا رو به روم وایساده بود.
کیارش: ببخشید یکم از کوره در رفتم.
بوی مشروب حالمو بهم زد. رومو ازش گرفتم و با خشم گفتم: آره معلومه، اون زهر ماری رو ریختی تو حلقت و کنترل اعصابتو نداری. از شما توقع نداشتم آقای مؤدب پور.
راهمو گرفتم و رفتم. محسن داشت با عصبانیت به کیارش نگاه میکرد و به اون مرد بیچاره کمک میکرد. ببین چطور زده که بیچاره نمیتونه راه بره. نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و شروع کردم به گریه کردن. وقتی که رسوندیمش خونشون و فهمیدیم که مشکل جدی وجود نداره با محسن به ویلا برگشتیم . محسن دستشو گذاشت پشت کمرم و سعی میکرد که آرومم کنه.
تازه دراز کشیده بودم که بخوابم که صدای گوشیم بلند شد. کیارش بود.
خیلی جدی گفتم: بله؟
کیارش: آوا من معذرت می خوام. امروز خبر دادن که برام یه مشکلی پیش اومده. وقتی فهمیدم خیلی عصبی شدم. کنترل اعصابمو نداشتم. قبول دارم خیلی تند رفتم. من ازشون معذرت خواهی کردم و بردمش درمانگاه. باور کن که خیلی پشیمونم.
آخی بچّم رفته معذرت خواهی. شاید مشکلش بزرگ بوده که اینقدر عصبانی شده.

romangram.com | @romangram_com