#بادیگارد_پارت_252
محسن: چی شده آوا؟ تو شک داری به دوست داشتنم ؟
من: نه، چیزی نشده. به عشقتم شک ندارم. اما محسن دلم شور میزنه. نمیدونم چرا، ولی صبح که چشم باز میکنم اول باید تورو ببینم که باور کنم که اون کابوسها همش خیالاته و تو پیشم میمونی.
محسن: آوا، من هیچوقت تنهات نمیزارم. یعنی نمیتونم بذارم.
من: آخه...
محسن: شششش.
من: آاه بذار حرف بزنم.
محسن: آوا هیچی نگو. یه لحظه ساکت باش، باشه؟
من: اما...
نزاشت حرفمو ادامه بدم. لبه داغشو روی لبم گذاشت. با اینکه لبم تقریبا گوشتی بود ولی برای لبهای اون کوچیک بود. دستمو گرفت توی دستش و توی شنها فشار داد. لبش رو از لبم جدا کرد و به چشمام خیره شد .
محسن: وقتی میگم چیزی نگو یعنی نگو دیگه. صدای قدمهای یکی رو شنیدم. تو هم که ماشالا ساکت نمیشی. مجبور شدم اینجوری ساکتت کنم.
من: پس دستات چی بود؟
محسن: اگه متوجه باشی یه دستم زیر کمرته و اون یکی دستم توی دستت. بعدشم تو فقط اینجوری ساکت میشی.
من: وااا.
یکم ساکت شدم و الکی خودمو بهش چسبوندم.
من: محسن یه صدایی میاد.
محسن گوششو تیز کرد که ببینه صدائی میاد یا نه.
من: محسن ببین من دارم حرف میزنم. تو نمیتونی ساکتم کنی. حالا از من گفتن بود.
محسن برگشت با چشمهای گرد شده نگاهم کرد ولی یه لبخندی روی لبهاش بود که سعی در پنهان کردنش داشت.
محسن: تو خجالت نمیکشی؟
من: وا چرا؟ مگه حرف زدن هم جرمه؟
محسن: پس میخوای من ساکتت کنم آره؟
من: آره، بدجورم.
romangram.com | @romangram_com