#بادیگارد_پارت_251

محسن: آخه تو زورت به من میرسه جوجه؟
تیشرتشو در آورد، حالا رکابی تنش بود و شلوارک سرمه ای رنگ. محسن شیرجه زد که هرچی آب بود ریخت روم. منم حمله کردم روش و هی کوشش میکردم سرشو ببرم زیر آب ولی اون قویتر از من بود و نمیتونستم کاری کنم. همینجور که بپر بپر میکردم و روی محسن آب میریختم و غش غش میخندیدم. بعد که خسته شدم رفتم لب ساحل جوری که موج به نصف تنم میرسید دراز کشیدم. خیره شدم به ماه و ستاره ها. شروع کردم به حرف زدن.
من: مامان باور میکنی آوا کوچولوت الان اینقدر بزرگ شده باشه که عاشق شده باشه؟
محسن اومد کنارم دراز کشید و سرشو روی شکمم گذاشت . من که از این کارش هنگ کرده بودم. ولی خیلی خوشحال بودم.
من: مامان به دخترت افتخار کن که دل یه سنگو نرم کرده.
ریز خندیدم که محسن سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد.
محسن: دیوونه شدی؟
من: بعد از این همه وقت زندگی کردن با من تازه به این موضوع پی بردی؟
محسن: نه، میدونستم دیوونه هستی. ولی نمیدونستم تا این حد. با کی داری حرف میزنی.
باز سرشو روی شکمم گذاشت. منم با دستم شروع کردم به بازی کردن با موهای خیسش و به آسمون زل زدم .
من: میدونی محسن، مامانم همیشه به من و میلاد میگفت که مامان بزرگم اون بالاست و داره ما رو نگاه میکنه. میگفت هرکی که از این دنیا میره، ستاره میشه و میره اون بالا و از ما محافظت میکنه. این عادتمونه که به بزرگترین ستاره نگاه کنیم و باهاش حرف بزنیم. میگیم اون مامانمونه. نمیدونم شاید اینجوری آروم میشیم.
محسن سرشو بلند کرد و خودشو کشید بالا و با لبخند به چشمام نگاه کرد.
محسن: منو به مامانت معرفی میکنی؟
لبخند زدم که محسن گونه ام بوسید و سرشو روی سینم گذاشت. منم باز شروع کردم به بازی کردن با موهاش.
من: مامان این محسنه، همونی که من دوستش دارم. درسته که خشکه، درسته بعضی موقعها خیلی بد اخلاقه. ولی خوبی هاش بیشتر از بد اخلاقی هاشه. می دونم که می تونم نرمش کنم. همینطور که دلشو نرم کردم، کم کم خودشو هم نرم میکنم.
توی سکوت زل زدم به ستاره.
من: محسن تو دوستم داری؟
محسن سرشو بلند کرد و زل زد بهم. نگاهمو چرخوندم سمت چشمهاش، اخم شیرینی کرد.
محسن: معلومه که دارم، چرا اینو می پرسی؟
من: چقدر دوستم داری؟
محسن: خیلی زیاد. بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی.
نگاهمو ازش گرفتم و به آسمون نگاه کردم. محسن چونمو گرفت وصورتم وسمت خودش کرد .

romangram.com | @romangram_com