#بادیگارد_پارت_250
محسن: هیچ جا.
من: پس این ساک واسه چیه؟
محسن: لباس برای من و توئه.
ووی روم سیاه، توبه. این چی داره میگه؟ بخدا امروز اکس زده که اینقدر شنگوله. (بچه ها توجه کردید آوا چقدر مومن شده و همش استغفار میکنه؟)
من: محسن بیخیال، پاشو بریم بابا. میترسم امشب یه بلایی سرمون بیاری.
محسن: بابا بلا چیه؟ مگه نمیخواستی بری دریا شنا کنی؟
من: خوب.
محسن: منم میخوام ببرمت یه جایی که کسی نباشه و بتونی راحت شنا کنی.
من: جون من؟
محسن: جون آوا خوشگله.
از خوشحالی پریدم بغلش و خودمو آویزون گردنش کردم.
من: محسن خیلی گلی. الکی نیست که من عاشقت شدم.
محسن خندید و گفت: یعنی چون گفتم خوشگلی اینقدر ذوق کردی؟
مشت زدم به بازوش. با هم راه رفتیم تا به جایی که محسن میخواست رسیدیم. منو میگی، یهو مثل دریا ندیده ها دویدم سمت دریا وشیرجه زدم.
محسن وایساده بود و با خنده نگاهم می کرد. دست کردم توی آب وروش ریختم .
من: محسن بیا دیگه، اونجا وایسادی هیزی میکنی که چی بشه؟
محسن: آوا خیلی بی ذوقی، دارم با احساس نگاهت می کنم میگی هیزی؟
من: خوب دوتاش یکیه دیگه.
محسن: بسکه خودت هیزی، همرو هیز میبینی.
توی آب وایسادم و دست به کمر زدم.
من: میای یا به زور بیارمت توی آب؟
romangram.com | @romangram_com