#بادیگارد_پارت_246
با یه لبخند گشاد ازش دور شدم و رفتم سمت اتاق کامی. گوش وایسادم، صدائی که نمیاد. درو آروم باز کردم. رفتم عقب و یهو محکم لگد زدم به در که با ضرب باز شد. پریدم توی اتاق و گفتم یوهاهاها. از چیزی که میدیدم خشکم زده بود. محسن یه حوله کوچیک دور کمرش بود، بدن عضله ایش لخت بود و موهاش خیس ریخته بود روی پیشونیش. نمیدونم چرا خجالت کشیدم و دوتا دستامو گذاشتم روی چشمهام و برگشتم برم و زیر لب همش میگفتم توبه توبه توبه.
یهو محسن از پشت گرفتم و رومو کرد سمت خودش و دستمو از روی صورتم آورد پایین. ولی من هنوز چشمهام بسته بود.
محسن: چشاتو باز کن.
من: نه نه، توبه توبه توبه.
محسن که خنده ش گرفته بود گفت: آوا چشاتو باز کن ببینم.
آروم چشامو باز کردم و چشمم خورد به سینهٔ مردونه ش که چون خیس بود برق میزد. آروم آروم سرمو گرفتم بالا و زل زدم به چشمهاش. محسن با لبخند داشت نگاهم میکرد.
محسن: چرا اینجوری اومدی توی اتاق؟ اون یوهاهاها گفتنت چی بود؟
من: فکر کردم کامی و بهار اینجان، خواستم اذیتشون کنم. نمیدونستم که این تو اینجایی بخدا.
محسن: شیر آب حمام اتاقم خراب بود اومدم اینجا. حالا جدی خجالت کشیدی؟
با لبخند سرمو انداختم پایین که محسن بغلم کرد.
محسن: امشب بعد از اینکه همه خوابیدن، بیا همونجایی که دیروز بودی. باشه؟
با این حرفش قند تو دلم آب شد، یعنی میخواد با من تنها باشه. ای جان.
من: باشه.
دست انداختم دور گردنش و لپشو بوسیدم که بوی خوب موهاش دیوونه م کرد.
من: محسن چه شامپویی میزنی؟ بوش عالیه.
محسن: ولی به خوبی بوی بدن تو که نمیشه.
یهو سیخ وایسادم. حالش خوبه؟ این حرفها چیه که میزنه؟ همیشه من این حرفها رو میزدم. با چشای گشاد بهش نگاه کردم.
من: اصلا بهت نمیاد این حرفها رو بزنی.
بعد خواستم از در برم بیرون که باز از پشت بغلم کرد و یهو گوشمو گاز گرفت که مورمورم شد.
romangram.com | @romangram_com