#بادیگارد_پارت_245
بعد راهمو گرفتم و رفتم. وقتی رسیدم ویلا همه نشسته بودن دور هم و باز این کامی داشت براشون خالی می بست.
کامی: چه عجب پیدات شد، کجا بودی تو؟ دو ساعته منتظرتم که بیای. بخدا مردم از گشنگی.
من: خوب میخوردید، نکنه منتظری بیام لقمه دهنت بذارم؟
این حرفمو تیکه به کیارش و این دخترهای لوسا انداختم که دیدم کیارش یه لبخند گشاد زد.
کامی: راستش آره، بعضیا سه تا سه تا بهشون میرسن. مگه من چی از اون کم دارم؟ منم میخوام دو تا دو تا بهم برسن.
داشتیم میز رو میچیدیم که محسن اومد. ناهار که خوردیم اینقدر پر شده بودم که مستقیم رفتم توی اتاقم و خوابیدم. صدای موبایل اومد، بابا بود.
من: سلام به بابایی خودم. خوبی خوش تیپ؟
بابا: سلام دختر بی معرفت خودم، رفتی و دیگه پشت سرتو نگاه نکردی.
من: وا، بابا این چه حرفیه؟ بخدا مشغولم. آخه ماشالا خیلی هستن و باید ازشون پذیرایی کنم ولی بخدا همش به یادتونم. ببخشید که زنگ نزدم، باشه بابایی؟ بخشیدی؟
بابا: با اینکه نباید ببخشمت و باید تنبیه بشی، ولی دلم نمیاد به آوای بابا چیزی بگم.
من: من فداتون بشم تام کروز خودم.
تماسو که قطع کردم به ساعت نگاه کردم، ساعت چهار بود. پاشم برم دوش بگیرم. این بهار ذلیل مرده پس کوشش؟ وقتی دوش گرفتم و لباس پوشیدم از اتاق رفتم بیرون. کسی توی هال نبود. از توی آشپزخونه صدا شنیدم. خشایار بود.
من: سلام چطوری؟ پس بقیه کوشن؟
خشایار: سلام، میخواستی کجا باشن؟ کیارش و دخترها لب دریا دل میدن و قلوه میگیرن. بهار و کامی هم انگار توی اتاقن.
من: نه بابا!!!
خشایار: والا.
یه نگاهی بهش کردم و باز لبخند شیطانیمو زدم و توی دلم گفتم یوهاهاها.
من: پس تو اینجا باش تا من حالشونو بگیرم.
romangram.com | @romangram_com