#بادیگارد_پارت_244

من: نه بابا!
محسن: آوا چرا تو همش اینجوری حرف میزنی؟

نگاهش کردم، آخه من چی بگم به این. امروز یکی از اون روزاست که محسن رگ خرکیش گرفتتش. منم بدون حرف وایسادم تا محسن بهم یاد بده. یه قوطی از روی زمین پیدا کرد و گذاشت روی سنگی که اونجا بود.
محسن: خوب، حالا من میخوام اینو نشونه بگیرم.
بعد اومد وایساد پیشم و تفنگو گرفت بالا.
محسن: درست نشونه بگیر، بعدشم چخماقو میکشی. وقتیم که از نشونه ت مطمئن شدی ماشه رو میکشی و بنگ.
هم زمان با این حرفش یهو شلیک کرد که من دو متر پریدم هوا.
من: آاه، خو یه ندائی بده. عجبا.
محسن: یعنی تو نمیدونستی که من میخوام شلیک کنم؟
من: تو داشتی الان توضیح میدادی و منم که شاگرد خووووووب، قشنگ حواسم به حرفت بود و اصلا با چشمهام نمیخوردمتا.

محسن اومد رو به روم وایساد و خیلی جدی زل زد به چشمام.

محسن: آوا، خواهش میکنم برای یک ساعتم که شده جدی باش. باور کن اگه مهم نبود اصلا مجبورت نمیکردم که بیای اینجا و سر خودمم درد نمی آوردم.

این حرفش بهم برخورد، یعنی چی سر خودشو درد نمی آورد؟ یعنی من هالو ام و حالیم نیست؟ خنگم؟ صبر کن آقا یه هالویی نشونت بدم که کیف کنی. منم اسلحه مو در آوردم (همچین میگی اسلحه انگار چی چیه، یه تفنگ فندکیه ها). رفتم گشتم یه قوطی دیگه پیدا کردم و گذاشتمش روی سنگ و رفتم عقب وایسادم. نشونه گرفتم و با یه شلیک قوطی پرت شد توی هوا. برگشتم و با پوزخند به محسن نگاه کردم. نمیخواستم ضایعش کنم و دلم میخواست وقتمو بیشتر باهاش بگذرونم، ولی بهم توهین کرد.

محسن: یه بار دیگه.

منم بیخیال منتظر موندم که یه قوطی دیگه بذاره تا شلیک کنم. اینم زدمش که محسن برگشت و بهم خیره شد. فهمیدم که داره به چی فکر میکنه.
من: نه اف بی آی نیستم، ولی همیشه با میلاد پینتبال بازی میکردیم.(از این تفنگا که توش رنگه و هرکی رنگی شد میبازه)

romangram.com | @romangram_com