#بادیگارد_پارت_243

اینا رو بعدا از یکی از بچها فهمیده بودم. سهراب سرشو انداخت پایین و چنگ زد به موهاش و نفس صداداری کشید. یعنی قشنگ زدم ضربه فنیش کردم. پس این محسن کوش؟ چرا اینقدر طول داد؟ بلند شدم برم که باز صداشو شنیدم.

سهراب: آوا من پشیمونم، شاید باور نکنی ولی من دوست دارم. خواهش میکنم بهم یه فرصت دیگه بده.
برگشتم سمتش و گفتم: ببین سهراب، ازت ممنونم که بهم یاد دادی به هیچ پسری اعتماد نکنم. راستش من دیگه اهل دوستی نیستم. مخصوصا با تو. پس بیشتر از این خودتو کوچیک نکن.
سهراب: آوا، اگه بیام خواستگاریت چی؟
من: سهراب کمتر چرت و پرت بگو. ببین من الان اومدم مسافرت که عیدو خوش بگذرونم. همه چیزو بهم نریز. بهتره از امروز به بعد هم دیگه این طرفا پیدات نشه.
سهراب: باشه، ولی خواهش میکنم به پیشنهادم فکر کن.

بدون هیچ حرفی رفتم سمت ساحل. صدای پاهاشو پشت سرم شنیدم و بعد یه دفعه دستمو کشید. با عصبانیت هلش دادم عقب و بلند گفتم:
من: به من دست نزن سهراب که....

ِاِاِ ، این که محسنه.

من: آاه محسن تویی. کجا بودی دو ساعته؟
محسن داشت همینجور نگاهم میکرد. وای خدا، این چرا باز اینجوری شد آخه؟
محسن: این یارو چی میگفت؟
من: کدوم یارو؟
محسن یه ابروشو انداخت بالا و گفت: سهراب.
من: آهان، هیچی دیگه. خودت که شنیدی، نشنیدی؟
محسن: میخوام از زبون خودت بشنوم.
منم همه چیزو بهش گفتم. محسنم بدون اینکه چیزی بگه آروم آروم رفت سمت جنگل منم پشت سرش میرفتم. وقتی دور شدیم وایساد.
محسن: خوب آوا، دیروز طرز کار کردن با تفنگو بهت یاد دادم امروز باید تمرین کنی.

romangram.com | @romangram_com