#بادیگارد_پارت_242

من: خوب گفتم که، ازت خسته شده بودم.
سهراب: یعنی تو هیچوقت منو دوست نداشتی؟

برگشتم و با تمسخر نگاهش کردم.

من: تو چی در مورد من فکر کردی؟ فکر کردی من از اون دخترهای احساساتیم که با یه دوست دارم گفتن پسر خر بشم و باور کنم؟ من هیچوقت دوست نداشتم.
سهراب: دروغ میگی آوا، تو دوستم داشتی. اینو از نگاهت میفهمیدم. تو اینقدر دوستم داشتی که حتی بهم خیانتم نمیکردی.
من: اشتباه میکنی سهراب، من دوست نداشتم. هیچوقت نداشتم. تو واسهٔ من فقط یه وسیله برای رفع بی حوصلگیم بودی. ولی آره من هیچوقت خیانت نکردم، نه بخاطر اینکه دوست داشتم. بخاطر اینکه آدمش نیستم، اونقدر انسانیت دارم که نخوام آدمها رو بازی بدم. درست برعکس تو.
سهراب برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد: منظورت چیه؟
من: منظورم واضحه. مثلا الان با اینکه با نگین هستی ولی بازم اومدی داری با من حرف میزنی. این چه معنی میده هان؟
سهراب: قضیه تو فرق میکنه، تو قبلا دوست دخترم بودی و من این حقو دارم که بدونم چرا ولم کردی. من هیچوقت خیانت نمیکنم.
برگشتم با پوزخند نگاهش کردم.
سهراب: چرا اینجوری نگاه میکنی؟
من: تو هیچوقت خیانت نکردی؟؟!!!!
سهراب: نه.
من: پس سارا کی بود؟
سهراب: سارا؟
من: آره، همونی که توی پارک.... توی بغلت بود و به هم دل و قلوه میدادید؟
رنگش به وضوح پرید و به لکنت افتاد.
سهراب: من، من، اون من نبودم.
من: جدا؟ ببینم سهراب، پس عمهٔ من بود که با سارا جون رفته بود سینما فیلم ... نه؟


romangram.com | @romangram_com