#بادیگارد_پارت_241
کامی: بی جنبه م؟ اومدی جیغ زدی توی گوشم بعد میگی بی جنبه م؟ سکته م دادی، میخواستی خودتو دستی دستی بیوه کنی.
بهار با خنده گفت: آخه هرچی صدات کردم بیدار نشدی، مجبور شدم جیغ بکشم.
همینجور دنبال بهار میکرد که آخر گرفتش و یه گاز از لپش گرفت. من که داشتم غش غش بهشون میخندیدم ولی دیدم محسن سرشو گرفته پایین و نگاه نمیکنه. یهو منم خنده مو خوردم و صدامو صاف کردم.
من: استغفرالله.
همین حرکتم کافی بود که محسن و میلاد بزنن زیر خنده. بعدش کم کم بچه ها بیدار شدن و اومدن صبحونه خوردن. بعد از صبحونه رفتیم سمت دریا و باز همه به جز من بدبخت فلک زده رفتن شنا کردن. پیش محسن و بهار نشسته بودم که گوشی محسن زنگ خورد و یکم که حرف زد یهو اخم کرد و ازمون دور شد.
با صدای یکی که میگفت: میشه چند لحظه وقتتو بگیرم.
سرمو بالا گرفتم. سهراب بود. بدون حرف مشغول تماشای بچه ها توی دریا شدم. سهراب نشست کنارم و برگشت نگاهم کرد. منم عین خیالم نبود و محلش نمیذاشتم که دیدم بهار بلند شد.
من: کجا؟
بهار: برم شنا کنم.
من: اوکی برو.
بهار رفت و من با سهراب تنها شدم.
من: نگین کجاست؟
سهراب: شنا میکنه.
من: پس چرا تو اونجا نیستی؟
سهراب: خواستم باهات صحبت کنم.
من: در مورد؟
سهراب: آوا میشه بپرسم چرا ولم کردی؟
من: چی؟ کجا ولت کردم؟ مگه کشی که ولت کنم؟
سهراب: منظورم وقتیه که با هم دوست بودیم، چرا ازم جدا شدی؟
romangram.com | @romangram_com