#بادیگارد_پارت_240
همش میومد پشت من قایم میشد و مثلا سنگر میگرفت. منم توی یه موقعیت مناسب بهش زیر پایی زدم که پرت شد توی دریا و جیغش در اومد. آرایشش ریخته بود، خیلی قیافه ش ترسناک شده بود و پسرها سر به سرش میذاشتن. تا رد میشد از کنارشون یکی میگفت بسم الله. یا کیشش میکردن.
تا تو باشی دیگه دور و بر محسن نگردی، بچه پررو. تیم ما برد و همه رفتیم دور آتیش جمع شدیم و تا شب زدیم و رقصیدیم. خیلی شب خوبی بود.
صبح که بیدار شدم بهار هنوز خواب بود. توی اتاق ما یه سرویس داشت و راحت بودیم. رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون که دیدم بهار بیدار شده. پریدم روی تخت و محکم بغلش گرفتم.
من: سلام به خاله بزغالهٔ خودم.
بهار: سلام به خاله قزی خودم.
من: بهار، دیشب یه بلایی سر سهراب و نگین آوردم که تا عمر دارن دیگه از این غلطا نمیکنن.
بهار: چیکار کردی دیگه؟
شروع کردم به تعریف کردن و خندیدن. وقتی که تموم شد دوتاییمون داشتیم میخندیدیم.
بهار: من میگم این دوتا چرا این شکلی شده بودن. که نگو این بلا رو سرشون آوردید. بابا این خشی هم شیطونه ها.
من: خیلی باحاله بهار. اینم باید بیاد توی اکیپ ما.
بهار: آره چی میشه واقعا.
بهار رفت دوش بگیره و منم شروع کردم به خشک کردن موهام. یه لباس صورتی خوشگل با شلوار جین آبی کمرنگ پوشیدم. حوصله آرایش کردنو نداشتم، چون بعد از ناهار باید نماز میخوندم. با بهار رفتیم توی آشپزخونه. میلاد و محسن داشتن صبحونه میخوردن.
بهار: پس کامی کو؟
میلاد: هنوز خوابه، مثل خرسه.
بهار با خنده: من از دست این بدبخت میشم. صبر کنید حالا حالشو میگیرم.
من: کمک خواستی خبر کن.
بهار رفت سمت اتاق و منم نشستم و صبحونه خوردم. یهو دیدم بهار با دو اومد بیرون و بعدشم کامی پشت سرش اومد.
کامی: صبر کن ببینم، صبر کن حالتو میگیرم بهار.
بهار: کامی ول کن دیگه. بی جنبه نباش.
romangram.com | @romangram_com