#بادیگارد_پارت_247

من: آخ، محسن بخدا می برمت آمپولت بزننا. عجب آدمی هستی.

همینجور داشت میخندید، فهمیدم قصد اذیت کردنمو داره. منم نامردی نکردم و حولشو کشیدم و از اتاق پریدم بیرون، بعد حوله رو پرت کردم توی اتاق که صدای محسنو شنیدم.
محسن: بلا.
خدا رو شکر سهراب دیگه نیومد و ما هم با خیال راحت خوش گذروندیم. همه داشتیم قایم موشک بازی میکردیم. کامی چشم گذاشت و ما هم رفتیم قایم بشیم. جایی نداشتم که قایم بشم، قبلش هرجا میرفتم کامی همرام بود پس میدونست و میومد میگیرفتم. مجبور بودم برم یه جای دیگه. دور خودم چرخیدم تا اینکه چشمم به قایقی که کنار ساحل سر و ته گذاشته بودنش افتاد. رفتم توی دریا، بعد از اونجا پریدم نزدیک قایق تا جای پاهامو کسی نبینه و شک نکنه. بعد با دست جای پاهامو پاک کردم و رفتم زیر قایق.

وای اینجا چقدر تاریکه، یه وقت مار نیاد. وای خدایا. عجب غلطی کردما. کم کم دراز کشیدم که حس کردم پام به یه چیز نرم خورد. برگشتم و دو تا چیز دیدم که برق میزد. خواستم جیغ بزنم که دستشو گذاشت روی دهنم. صداشو شنیدم، کیارش بود. اون چشمهاش بوده که برق میزده.
کیارش: هیسس، تو از اون موقع نمیدونستی من اینجام؟

سرمو تکون دادم که یعنی نه.
کیارش: چرا جواب نمیدی؟ نکنه غش کردی؟
تازه یادم اومد که اینجا تاریکه و چیزی پیدا نیست.
من: نه نمیدونستم تو اینجایی. وای زهرم ترکید.
کیارش با فاصله پیشم دراز کشیده بود.
من: عجب مارمولکی هستی کیا، تو هم اینجا قایم شدی.
کیارش: کوچیک شمائیم.

توی سکوت بودیم که احساس کردم یه چیزی داره روی پام تکون میخوره. با ترس چنگ زدم به بازوی کیارش. کیارش برگشت سمتم.
کیارش: چیه؟
من: کیا، انگار یه چیزی روی پاهامه. جون من ببین چیه. من از جونورا بدم میاد. جون من، بدو.
کیارش به زور سرشو رسوند عقب و پاهامو از روی زمین برداشت.
کیارش: نترس، چیزی نیست. خرچنگه.

romangram.com | @romangram_com