#بادیگارد_پارت_227
این کامی فوضول یهو پرید و دفترمو از دستم قاپید. شروع کرد به ورق زدن. بعد نقاشی خودشو پیدا کرد و گرفت جلوی کیارش.
کامی: این بهترین نقاشیشه.
من: نخیرم، صبر کن الان نشونت میدم بهترینش کدومه.
بعد دست کردم توی کیفم، یه دفتر دیگه رو در آوردم که همش نقاشیهای محسن از زوایای مختلف بود. حتی محسنم این دفتر رو ندیده بود. یکی از نقاشیها رو که خیلی دوستش داشتم نشونشون دادم. همه قیافه ها متعجب بود. حتی محسن. ولی یه لبخند قشنگ رو لبش بود.
کامی: آوا ایول، چرا اینا رو نشون نداده بودی؟ خیلی باحاله. انگار عکسه.
بهار: آره، مخصوصا چشمهاش. انگار واقعا داره نگاهت میکنه.
من: جذبه رو داشتی؟
همه خندیدیم.
کیارش: آوا میتونم خواهش کنم یه روز که وقت داشتی از منم بکشی؟ آخه خیلی قشنگ کشیدی. دوست دارم قابش بگیرم.
من: باشه، ما بریم دیگه.
زود خداحافظی کردیم و رفتیم. تا نشستیم توی ماشین محسن برگشت زل زد به من. برگشتم سمتش که دیدم داره با چشمهای متعجب و لبخند قشنگی منو نگاه میکنه.
من: چیه؟
محسن: تو این همه از من نقاشی کشیدی و بهم نشون ندادی؟ اصلا تو کی اینا رو از من کشیدی؟
من: هر وقت توی اتاقم بودم و دلم برات تنگ میشد. یا وقتایی که جلوی تلویزیون مینشستیم و تو کتاب میخوندی.
محسن لبخند زد و ماشینو روشن کرد. سر کوچه که رسیدیم یه تک زنگ طبق قرار به خونه زدم. وقتی رسیدیم همینجور یواش یواش راه میرفتم که محسن زودتر بره داخل. محسن برگشت نگاهم کرد.
محسن: چرا اینقدر یواش راه میری؟ بیا دیگه.
من: تو برو، من یکم پام درد میکنه و یواش یواش میام دیگه.
محسن نگاهی بهم کرد و رفت داخل که یهو صدای ترکیدن بادکنک شنیدم. با دو رفتم تو. میلاد کنار در روی صندلی وایساده بود و بادکنک بزرگی رو که توش پر از کاغذ رنگی بود روی سر محسن ترکونده بود. موهای محسن پر بود از کاغذ رنگی و همینجور با تعجب داشت به قیافه های خاله و بابا و صغری خانم نگاه میکرد. تا قیافه هاشونو دیدم پوکیدم از خنده.
همشون کلاه تولد سر کرده بودن و ماسک روی صورتشون زده بودن.
romangram.com | @romangram_com