#بادیگارد_پارت_226

خشایار: کامی حالا اگه جرات داری حرف بزن.
کامی: حرف میزنم، مگه چیه؟ میترسم؟
کیارش: چی شده که خانم پرند امروز پشتیبانی دوستشونو نمیکنن و نظم کلاس رو بهم نمیریزن؟
من: اختیار دارید "استاد" اگه دوست دارید بازم میتونم پشتیبانیش کنما.

کیارش سرشو با خنده تکون داد و باز شروع کرد به درس دادن. منم دست انداختم زیر چونم و زل زدم بهش. کم کم داشت حوصله م سر میرفت، شروع کردم به نقاشی کشیدن. همینجور مشغول کشیدن بودم که احساس کردم یکی بالا سرمه. سرمو بلند کردم و دیدم این کیارش مثل اجل معلق اومده بالای سرم و بچه ها همه سرشون سمت منه. حالا مگه من از رو میرم؟ سنگ پای قزوینه.

من: چیه؟ مگه سینماست اینجا که مثل بز زل زدید به من؟ جمع کنید خودتونو ببینم.

باز بچه ها غش کردن از خنده. هه هه، کور خوندید. فکر کردید من از رو میرم؟ کیارش نقاشی رو که از خودش بود برداشت و زل زد بهش. بعد با یه لبخند گشاد برگشت نگاهم کرد. رفت و نقاشی رو با خودش برد. بی حوصله برگشتم سمت محسن که مثل همیشه زل بزنم بهش و فیض ببرم که با اخمهاش رو به رو شدم. پوفی کردم و شروع کردم به نوشتن روی کاغذ.

نوشتم: برام هیچ حسی شبیه تو نیست، کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه، همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست، تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه، تو زیباترین آرزوی منی

آره همین خوب بود تا بدم بهش. یه چندتا قلب و لب و از این جواد بازیا هم کشیدم و کاغذ رو گرفتم سمتش. محسن مردد نگاهم کرد که با ابرو بهش اشاره کردم که برداره. برداشت و شروع کرد به خوندنش. زل زدم به قیافه ش که هر لحظه داشت اخمهاش بازتر میشد. آخرشم چشمهاشو یکم بست و لبخند زد. برگشت و یه نگاهی بهم کرد که دلم تالاپ تولوپ کرد.

بالاخره کلاس تموم شد و من داشتم وسایلمو جمع میکردم که دیدم کامی بالای سرم وایساده. با ابرو اشاره کردم که چته؟ اونم به کیارش که داشت به ما نزدیک میشد اشاره کرد.
کیارش: آوا خانم نمیدونستم که هنرمند هستید. خیلی قشنگ کشیدی.
من: ممنون، لطف دارید.
کیارش: خیلی دوست دارم کارهای دیگه تونو هم ببینم.

romangram.com | @romangram_com