#بادیگارد_پارت_228

محسن: چی شده؟
خاله نزدیک شد و با محسن رو بوسی کرد و بهش تولدشو تبریک گفت. بابا و میلاد هم همینطور.
میلاد: آوا حال کردی چه دکوری کردم؟

به دور و برم نگاه کردم که پر از بادکنک مشکی و سفید بود.
من: میلاد نشد یه کاری بهت بدم درست انجام بدیا. آخه اینا چیه؟ اینم شد دکور؟ انگار اومدیم تولد بچه ۳ ساله.
میلاد یکی زد تو سرم و گفت: حرف نزن که حسابی خسته شدم. دیگه از نفس افتادم بس که اینا رو باد کردم. این کامی ذلیل مرده هم نیومد یه کمکی کنه لامصب.
و رفت بالا. فهمیدم میخواد بره کادوها رو بیاره. محسن اومد نزدیکم، ابروشو انداخته بود بالا و با یه لبخند جذاب نگاهم میکرد.
محسن: اینم کاره توئه؟
من: قابل شما رو نداره.
محسن: آوا، خیلی....
یهو خاله و صغری خانم با کیک شکلاتی بزرگی که شمع 29 روش بود اومدن. محسن ابروهاشو داد بالا و با تعجب به خاله و صغری خانم نگاه کرد.
محسن: واقعا غافلگیرم کردید. اولین باره که واقعا سورپرایز میشم.
خاله: اونم چون که آوا جون زحمت همه چیزو کشیده و خودش نقشه کشیده.
محسن با یه لبخند برگشت سمتم و ابرو تکون داد.
محسن: دست شما درد نکنه آوا خانم.
زیر لب گفتم: مرض و آوا خانم.
بعد بلند گفتم: قابل شما رو نداره آقای راد.

همه دور میز جمع شدیم. محسن وسط خاله و میلاد نشسته بود. این میلادم هی شیطونی میکرد و به محسن تیکه مینداخت که پیر شدی. حالا هی من هیچی نمیگم داره به دامادش چرت و پرت میگه. محسن خواست شمعها رو فوت کنه که اجازه ندادم و گفتم صبر کنه. تند رفتم از توی اتاقم دوربینو آوردم و فیلم گرفتم که بابا اومد ازم گرفت و گفت تو هم برو بشین تا فیلم بگیرم. منم از خدا خواسته دست صغری خانومو گرفتم و رفتیم پشتشون وایسادیم.
محسن که خواست شمعها رو فوت کنه در گوشش جوری که کسی نشنوه گفتم: یه آرزوی دیگه کن.


romangram.com | @romangram_com