#بادیگارد_پارت_220

محسن لبخند زد و گفت: نه چه اشکالی داره.
من: خوب پس بریم.

داشتیم توی خیابونها میگشتیم که یه بوتیک مردونه دیدیم.
به بهار نگاه کردم که زودی منظور نگاهمو گرفت.
بهار: بچه ها بریم اینجا.
کامی: به به، از کی تا حالا زن من تبدیل به آقا شده که میخواد لوازم مردونه بگیره؟
بهار: خفه شو کامی، میخواستم با سلیقه خودم برات یه چیز بگیرم ولی الان که اینجوری گفتی دیگه منصرف شدم.
کامی: اِاِ ، فدای خانم خوشگلم بشم من. بیا بریم که خیلی وقته لباس نخریدم.

کامی دست بهارو گرفت و مثل کش تمبون کشیدش. ما هم پشت سرشون رفتیم. لباسهای جالبی داشت و همش برند بود. یه کفش و کمربند چرم قهوه ای چشمهامو گرفت. به بهار نگاه معنی داری کردم.
من: چه کفش خوشگل و مردونه ایه. میخوای اینو واسش بگیر. تازه این کمربند هم ستشه.
بهار: آره خیلی شیکه، کامی بیا اینو بپوش ببینم چطوره.
کامی که پوشید اصلا من خر کیف شدم از سلیقه م. چه شیک بود لامصب. بهار نگاهم کرد و لبخندمو دید.
بهار: نه کامی این به تو نمیاد. تو همون تیپ اسپورت بزنی بیشتر بهت میاد.
رفتم سمت لباسهاش، یه کت اسپورت مشکی دیدم. کامی رو صدا کردم.
من: کامی بیا اینو بپوش.
کامی اومد و کت رو پوشید، خیلی بهش میومد.
من: به به، عجب تیکه ای شدی تو.
کامی: قربون شما.
بهار: اما من اینو دوست ندارم.
کامی برگشت و با تعجب بهش نگاه کرد.

romangram.com | @romangram_com