#بادیگارد_پارت_221
کامی: چرا اونوقت؟
بهار: زیادی جلب توجه میکنه.
کامی: بگو بخیلم نمیخوام برات چیزی بگیرم.
من: کامی اینو ولش کن. بیا این یکی هم بپوش ببینم سفید بهت میاد یا نه.
یه کت دیگه بهش دادم که تقریبا همون مدل بود. این یکی دیگه حرف نداشت. خیلی به کامی میومد.
من: اوه اوه، این مانکنه کیه که هرچی میپوشه بهش میاد. تو حتی اگه گونی هم بپوشی بهت میاد لامصب.
کامی سرشو به احترامم خم کرد و گفت: ما چاکر شمائیم آبجی. بهار یاد بگیر.
بهار: وا، من نظرمو گفتم.
من: بابا بیخیال، کامی اینو بده بینم.
بعد کتو برداشتم و رفتم حساب کردم. وقتی که کیسه خرید رو بهم داد منم گرفتم سمت کامی.
من: مبارکت باشه.
چشمهای کامی برق زد و اومد سرمو بوسید. من که کلا هنگ کرده بودم. حالا یکی بیاد محسنو بگیره، زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم داره لبخند میزنه. جل الخالق، مگه میشه؟
کامی: آوا خیلی گلی، اصلا توقع نداشتم همچین کاری رو بکنی.
من: چرا؟ خوب تو لیاقتشو داری بابا.
کامی: کاش یکم این (اشاره به بهار) این چیزا رو یاد میگرفت.
بهار: وا، خوب حالا که اینجور شد بیا منم برات بخرم.
دست کامی رو کشید و یه جوری واسم چشمک زد که محسن نبینه.
من: خوب تا شما اینجا هستین من و محسنم میریم چندتا مغازه نگاه میکنیم.
بهار: باشه، تموم کردیم زنگ میزنیم.
romangram.com | @romangram_com