#بادیگارد_پارت_219
محسن مشکوک نگاهم کرد و اومد دراز کشید. سرمو گذاشتم روی بازوش و پشت بهش خوابیدم.
صبح که بیدار شدم از دست محسن که دور کمرم بود فهمیدم که معجزه شده و محسن فرار نکرده. از صدای نفسش که گرمیش به گوشم میخورد فهمیدم خوابه. دست دراز کردم و گوشیمو برداشتم که ساعتو ببینم. اوه، توی تقویمش در اومده بود که دو روز دیگه تولد محسنه. خوب شد واسهٔ دو روز قبل از تولدش تقویمو تنظیم کرده بودم که یادآوریم کنه. امروز باید برم خرید.
برای اینکه محسن بیدار نشه همینجور دراز کشیدم و تکون نخوردم. نیم ساعت بعد دیدم کم کم داره دیر میشه. غلت زدم و زل زدم به صورتش. از اونجایی که محسن خیلی خوابش سبک بود چشمهاشو باز کرد، نگاهم کرد و باز بست. لبخند زد.
من: صبح بخیر آقای ترس از شرافت خودمون. چی شده دیشب فرار نکردی بری هان؟
محسن آروم خندید و منو کشید تو بغلش.
محسن: آوا باور نمیکنی دیشب چقدر راحت خوابیدم، حتی یه بار هم از خواب بیدار نشدم. فقط بوی عطرت زیر دماغم بود و مستم میکرد.
من: هه هه، میدونم. کلا من همه چیم آدما رو مست میکنه.
محسن بی صدا خندید که از صدای نفسهاش فهمیدم. دلم نمیخواست از بغلش بیام بیرون، ولی داشت دیر میشد و مجبور بودم. بلند شدم حوله رو برداشتم و رفتم توی حموم. وقتی دوش گرفتم و اومدم بیرون، دیدم محسن نیست. به در نگاه کردم، آخی عزیزم کلیدو برام گذاشته. زود لباس پوشیدم و رفتم پایین صبحونه بخورم. هم زمان با من میلاد هم اومد توی آشپزخونه. صبحونه رو با خنده و شوخی خوردیم.
توی اتاقم داشتم به خودم توی آینه نگاه میکردم. مانتو و شال مشکی با کیف و بوت پاشنه بلند قهوه ای سوخته که میلاد برام از پاریس آورده بود. عجیب بهم میومد. آرایش خیلی کمی داشتم و موهام کاملا پوشیده بود. یه جورایی خودمم دیگه عادت کرده بودم. بعدشم دیگه راحت بودم و هر روز لازم نبود که موهامو درست کنم و میتونستم یک ساعت بیشتر بخوابم. عینک مارک دارمو زدم و تند رفتم پایین و سوار ماشین شدم.
توی کلاس نشسته بودیم و استاد داشت درس میداد. روی کاغذ برای بهار نوشتم که دو روز دیگه تولد محسنه.
بهار نوشت: جدا؟ خوب چیکار میخوای بکنی؟
من: به روی خودت نیار که خبر داری، امروز به بهونهٔ خرید واسهٔ خودمون بریم بازار. بعد اونجا من سر محسنو گرم میکنم تو و کامی برید اون چیزی رو که میخوام بگیرید.
بهار: باشه.
اونروز بعد از دو کلاس نقشمونو عملی کردیم.
بهار: آوا میای بریم خرید؟
من: ا، اتفاقا منم دلم هوس خرید کرده.
رو کردم به محسن و گفتم: اشکالی که نداره؟
romangram.com | @romangram_com