#بادیگارد_پارت_218

محسن: آوا بخدا من تو کل زندگیم دختر نترسی مثل تو ندیدم. هر دختری یه نقطه ضعفی داره، تو اونم نداری. فقط مارمولک، که نمیدونم این موقع شب کامی رو از کجا گیرش بیارم.
جلوی خنده مو به زور گرفتم.

من: کمتر نقشه بکش. محسن دیگه کلیدو بر ندار باشه؟
محسن: چرا کلیدو میخوای؟ مگه میخوای چیکار کنی؟
من: هیچی، واسه روزهایی که باهات قهر میکنم خوبه تا اینجوری مثل امشب زهره ترکم نکنی.

محسن سرشو تکون داد و هیچی نگفت. دستمو گذاشتم روی شکمش و یاد زخمش افتادم. لباسشو زدم بالا که محسن دستمو گرفت.
محسن: چیکار میکنی؟
من: بابا شریف، نمیخوام به شرافتت لطمه بزنم. فقط میخوام زخمتو ببینم خوب شده یا نه.

محسن که خودشم از حرکتش خنده ش گرفته بود لباسشو یکم زد بالا. منم واسه اذیت کردنش لباسشو یکم کشیدم پایینتر که باز خنده ش گرفت.
من: والا، انگار من تا حالا لخت ندیدمش.

بعد زخمشو نگاه کردم، خدا رو شکر داشت خوب میشد. ولی هنوز جاش بود. زخمو بوسیدم و لباس رو کشیدم پایین. رفتم طرف ابروش و جای شکستگیشو که یه خط انداخته بود ته ابروش بوسیدم.
من: خوب، حالا نوبتی هم باشه نوبت زخمیه که امشب باعثش شدم.

زل زدم به لبش. یهو محسن از جا پرید و رفت سمت در. نشستم روی تخت و ریز خندیدم.
من: محسن بخدا شوخی کردم، تو چرا اینجوری میکنی آخه؟ آخی عزیزم مثل دختر ۱۵ ساله میمونه. حالا خوبه دوبار خودت بهم حمله کردیا پررو.
محسن: صبح تو شروع کردی. الانم میخواستم بهت ثابت کنم که شیر برنج نیستم.
من: باشه بابا حالا تو گریه نکن بیا بخواب که گیج خوابم.


romangram.com | @romangram_com