#بادیگارد_پارت_207

محسن: دوست داشتم سورپرایز بشی.
من: شدم، خیلی ممنون. خیلیم خوشحالم.

رفتم با بچه ها سلام و روبوسی کردم. بعدش همه با هم راه افتادیم به سمت بالا. این سولماز باز گیر داده بود به محسن. اگه ول کن نباشه جلوی همه ضایعش میکنما.
از سرما دستم یخ کرده بود. همینجور دستمو جلوی دهنم گرفته بودم و ها میکردم. کامی صدام کرد. از بچه ها فاصله گرفتم و منتظر کامی و محسن موندم که آخر از همه راه میرفتن.
کامی:چطوری؟
من: خوبم مرسی، تو چطوری؟
کامی: خوبم، تو یکم با محسن باش تا من برم پیش زنم یه موقع باهام قهر نکنه و پدرمو در بیاره.
من: برو زن ذلیل.
کامی تند رفت پیش بهار. شونه به شونه محسن راه میرفتم. محسن دستهای یخمو گرفت توی دستهای گرمش.
من: آخیش الهی بری کربلا. کم کم دستم داشت بی حس میشد.
محسن: منم فهمیدم که یخ زدی، واسه همین به کامی گفتم صدات کنه. آخه تو چرا دستکش همراه خودت نمیاری؟
من: آخه محسن، تو گفتی بریم کله پاچه بخوریم. من چه میدونستم میخوایم بیایم ولنجک. بعدشم حالا مگه بده؟ دستمو میگیری قشنگ فیض میبری.
محسن خندید و دندونای مرتبش پیدا شد.
محسن: هنوز خوابت میاد یا الان قرت میاد؟
من: باور میکنی الان قرم میاد؟ بدجور دلم هوس کرده که قر بدم.
بالاخره رسیدیم بالا و همه سوار تله کابین شدیم. من، محسن، بهار، کامی و کیارش با هم توی یه تله بودیم. کامی همینجور جیغ میزد و وانمود می کرد که میترسه و همش کیارشو اذیت میکرد و میگفت تو بهم نظر داری و ازم لب گرفتی. بالاخره رسیدیم به کافه تریا. موقع نشستن این سولماز کنه منتظر بود که محسن بشینه تا پیشش بشینه. دست محسنو گرفتم و کشیدمش یه گوشه و وسط خودم و کامی نشوندمش. محسن سرشو انداخته بود پایین و داشت به این کارم میخندید.
زیر لب گفتم: فکر نکن فقط مردا غیرت دارن، ما زنا هم غیرتی میشیم. همینجا میشینی و تکون نمیخوریا.
محسن همینجور داشت بی صدا میخندید و شونه هاش تکون میخورد. صبحونه که میخوردیم همش سر به سر هم میذاشتیم. به کیارش واقعا داشت خوش میگذشت، همه دخترها دورش جمع شده بودن و حتی واسش لقمه میگرفتن که من و کامی همش بهشون تیکه مینداختیم.
کامی: خدا بده شانس، یکی نیست برای ما هم از این لقمه ها بگیره.
من: کامی بیا فدات شم، خودم واست لقمه میگیرم داداشم. حتما که نباید منظوری داشت که برات لقمه گرفت.
بعد از صبحونه نوبت قلیون شد. همه داشتن سفارش میدادن.

romangram.com | @romangram_com