#بادیگارد_پارت_208
کامی: من دو سیب میخوام.
مرد: دو سیب نداریم.
من: اشکال نداره، دو پرتقال بیار.
همه غش غش شروع کردن به خندیدن، حتی آدمهای میز بغلی هم با این حرفم خندیدن.
من: منم همون دو پرتقالو میخوام.
محسن زیر لب گفت: نوچ.
زود حرفمو عوض کردم و گفتم: بچه ها شوخی کردم. حالا جدی نمیخواما.
کامی فهمید که بخاطر محسن نمیکشم چیزی نگفت، ولی بقیه بچه ها آبرومو بردن.
خشایار: چی شده آبجی؟ تو که همیشه ما رو مجبور میکردی همرات بیایم که قلیون بهت بچسبه. حالا که ما میکشیم تو نمیخوای؟
من: ترک کردم خشی. به تو هم نصیحت که ترک کن، سیگار و قلیون باعث سرطان میشه.
الناز: اوه اوه، از کی تا حالا تو از مریضی و مردن میترسی؟
من: از وقتی که زنده بودنم واسه یکی مهم شده.
اوه اوه گند زدی آوا، ببین همه دارن چجوری نگاهت میکنن.
من: چیه؟ ضایع بود خالی بستم؟
باز همه شروع کردن به خندیدن و هر کدوم یه فحشی بهم داد. منم مجبور بودم که جلوی محسن کوتاه بیام. تا ظهر با بچه ها به سر و کله هم میزدیم و میخندیدیم. موقع برگشتن من با چند تا از بچه ها جلوتر راه میرفتم و محسن همراه کامی و خشایار عقبتر میومدن. داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که صدای جیغی شنیدیم. همه برگشتیم عقبو نگاه کردیم که دیدم سولماز خانم میخواسته بیفته که محسن میگیرتش. حالا هم سولماز جون توی بغل محسن بود. یعنی کارد میزدی خونم در نمیومد. احساس گرما میکردم، گوشم و فرق سرم داغ شده بود.
وای چقدر گرمه، شال گردن و کاپشنمو در آوردم. کامی اومد کنارم و تا خواست حرف بزنه اجازه ندادم.
من: کامی بهتره هیچی نگی.
کامی هم بدون هیچ حرفی برگشت رفت پیش محسن. تنهایی جلوتر از همه راه میرفتم، احساس کردم کسی اومد پیشم. فکر کردم کامیه، محل نذاشتم. صدای کیارشو شنیدم.
کیارش: سرما میخوری دختر.
برگشتم نگاهش کردم، باز نگاهش مهربون بود.
romangram.com | @romangram_com