#بادیگارد_پارت_199
چپ چپ نگاهش کردم که بهار اومد سمتم. با هم رو بوسی کردیم.
من: آخه آدم قحط بود زن این شدی؟
کامی پررو برگشت سمت محسن و گفت: آخه زن قحط بود شوهر این شدی؟
چشمهای محسن چهارتا شد، بهارم بدتر.
بهار: چی؟
کامی: هیچی، شوخی کردم. ببین بدبخت حتی از شوخیشم چقدر ترسید و رنگ عوض کرد، اگه واقعا زنش بودی چی میشد.
باز صدای زنگ اومد، کیارش بود.
کامی: کیه؟
من: استاد مؤدب پور.
دوتاشون برگشتن و زل زدن به من.
من: امروز توی خیابون دیدمش، یه تعارف خرکی کردم. اینم با سر قبول کرد.
رفتم دم در، میدونستم این کامی باز همون کارو میخواد بکنه. یه کناری وایسادم که باز کامی با دو اومد، منم یه زیرپایی بهش زدم که پرت شد تو بغل کیارش و دوتایی با هم با زمین یکی شدن. همه با دیدن این صحنه خشکشون زده بود. من زودتر به خودم اومدم و شروع کردم به غش غش خندیدن.
من: کامی کیارش رو با زنت اشتباه گرفتی عزیزم.
کامی و کیارش به همدیگه نگاه کردن. کیارش روی زمین به کمر خوابیده بود و دستش دور کامی بود، کامی هم روش افتاده بود و صورت به صورتش بود. یهو دوتاشون پریدن و از هم دور شدن. همه داشتن بهشون میخندیدن، حتی نگهبانها.محسن با خنده رفت دستشونو گرفت و کمکشون کرد بلند بشن.
کامی: آوا بگم خدا چیکارت نکنه. وای آخر زمان شده، پریدم تو بغل مرد نامحرم. این کیا هم انگار از خداش بود یه لبی ازم گرفت که فکر کنم لبم کبود شد.
با این حرفش همه ترکیدن از خنده، هر کی یه جا افتاده بود و داشت میخندید. کیارش داشت پشت پالتوشو میتکوند و میخندید. بیچاره، پالتوش کرم رنگ بود و خیلیم بهش میومد. ولی حالا کثیف شده بود. بعد از کلی خندیدن به زور جلوی خندمو گرفتم و تعارفش کردم بره داخل. به خاله و صغری خانم معرفیش کردم و همه نشستیم توی پذیرایی.
بابا و میلاد هم از راه رسیدن. بابا با همه سلام و احوال پرسی کرد، وقتی به من رسید نگاه دقیقی بهم کرد و منو بوسید. دستمو گرفت توی دستش.
بابا: خوشگل شدی شیطونک.
من: به بابا جونم رفتم.
بابا: شالت قشنگه.
romangram.com | @romangram_com