#بادیگارد_پارت_198

پوفی کردم و دست به کمر وایسادم و زل زدم بهش. نگاه قیافشو تورو خدا، دل آدمو آب میندازه که بپره ماچش کنه ها. همچین خوشتیپ کرده که جلوی کیارش کم نیاره. سرمو تکون دادم و رفتم در کمدو باز کردم. یه شال سفید که توش نقشای گلبهی داشت سر کردم. از جلوش رد شدم از در برم بیرون که مچ دستمو گرفت و منو کشید سمت خودش.
من: باز چی شده؟ چادرم بذارم؟
محسن خنده ش گرفت و گفت: نه، میخواستم بگم خوشگل شدی.
بعد دستشو برد و شالمو بیشتر کشید جلو و پیشونیمو بوسید. ای خدا از دست این، بوسم میکنه که دهن منو ببنده. با هم رفتیم پایین که دیدم کامی نرسیده داره میوه میخوره.

تا ما رو دید با دهن پر گفت: به به، میبینم با هم مسابقه گذاشتید. حالا ببینم کدومتون امشب کیارشو به کشتن میدید.
خندیدم و گفتم: عزیزم شما درست بخور یه وقت خفه نشی.
کامی با پررویی گفت: من از دیروز هیچی نخوردم و شکممو صابون زدم. حالا اومدم میخوام تلافی این یک سالی که خونتون نیومده بودمو در بیارم.
صغری خانم که کامی رو خوب میشناخت و خیلیم دوسش داشت، یه پس گردنی جانانه زد به کامی که چشمهاش از جا در اومد.
صغری: تو که هفته پیش اینجا بودی و خوب از دست پخت من تعریف میکردی، حالا میگی یک ساله اینجا نیومدی؟
کامی: آوا صغری خانمم با خودت کلاس کاراته برده بودی؟ ماشالا دستش همچین سنگینه که صدای استخون گردنم در اومد. بعدشم بس که دست پخت شما خوبه یه هفته واسه من یک ساله مادر من.
صغری خانم موهای کامی رو بوسید و گفت: از دست زبون تو.
من: کامی، پس بهار کجاست؟
کامی: بهار رفته با خواهرش خرید. اون جوجه هم فردا خواستگاریشه، زن منو به زور با خودش برد.
من: خوب صبح میرفتن، گیر دادن به همین امشب. حالا کی میاد؟
کامی: کم کم دیگه پیداش میشه.
صدای زنگ در اومد. رفتم درو باز کنم که تصویر بهارو توی آیفون دیدم.
من: چه حلال زاده ست.
رفتم دم در منتظر بهار موندم که یهو کامی پرید با آرنجش زد تو کمرم و هلم داد و خودش با پای برهنه دوید سمت بهار. بهارو بغل کرد و بلندش کرد و همینجور میچرخوندش تو هوا.
من بدبختم پرت شده بودم یه طرف که اگه محسن به موقع نگرفته بودم میرفتم توی باغچه.
من: هووی، زن ندیده. این چه کاری بود که کردی؟ هرکی نفهمه فکر میکنه ده ساله ندیدیش.
کامی: ظهر دیدمش، ولی واسه من به اندازهٔ یک سال طول کشید.

romangram.com | @romangram_com